آبو









خاطرات یک سرباز مدل 95

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۵۶ ب.ظ

این روزهای مرخصی ما به شدت داره میگذره و فقط یه روز دیگه باقی مونده... حالا اگه پادگان بودیم الآن ساعت هفت صبح چهارشنبه بود... بی خیال... بالاخره تصمیم گرفتیم خاطرات سربازی رو بنویسیم... یعنی نوشته بودیم... با یه خودکار بیک آبی در سررسید سال 94 که به همین منظور همراه خودمون برده بودیم... گفتیم خاطرات بیست روز اول خدمتمون رو به صورت دیجیتال دربیاریم و وارد دنیای مجازی کنیم... باشد که خوشحال شوید... این پست به مرور زمان کامل میشه.


روز اول : فقط بیست ماه و بیست و نه روز دیگه


اولین روز خدمت سربازی شاید برای خیلی ها روز جذاب و پر از اتفاقات جالب باشه... اما برای ما یه روز کسل کننده به همراه کمر درد بود... ساعت هشت صبح از وسط جنگل های ساری راهی کرمانشاه شدیم... می دونستیم یه راه طولانی در پیش داریم ولی نه دیگه انقدر... هر چی می رفتیم نمی رسیدیم... آهنگ های آقای راننده هم تموم شده بود (البته اصلاً استقبال خوبی از آهنگ هاش نشد)... برای همین یکی از بچه ها شروع کرد به خوندن... خستگی از تنمون در رفت... ولی مگه راه تموم میشد!!!... اینجا بود که یه آهنگ همه ما رو ساکت کرد و نزدیک بود شاهد صحنه های دراماتیک هم باشیم حتی... این آهنگ... بالاخره رسیدیم... ساعت ده و ده دقیقه شب... موقع پیاده شده از اتوبوس یکی از بچه ها گفت "خدا رو شکر یه روز از خدمتمون گذشت... فقط مونده بیست ماه و بیست و نه روز دیگه".


1395/04/01


**************************************************


روز دوم : همدان 135 کیلومتر


همین که وارد پادگان کرمانشاه شدیم بهمون گفتند اونهایی که طرح تکمیلی رو گذروندند باید برن همدان... حالمون گرفته شد... هم به خاطر مسافت طولانی که اومده بودیم و حالا باید برمی گشتیم... هم به خاطر اینکه همون اول کار عاشق پادگان و سربازها و فرمانده ها و هوای خوب کرمانشاه شده بودیم... چون دیر وقت بود اون شب مهمون پادگان بودیم... فرداش هم همون جا وسایل و لباس هامون رو بهمون دادند... و این بود شروع مکافات... یه کیف چهل پنجاه کیلویی که هر جا می رفتیم باید با خودمون حملش می کردیم... این وسط لیستمون هم گم شد... ما بودیم و کیف های چهل پنجاه کیلویی و سایه درخت های پادگان... نزدیک بود کرمانشاه ندیده کرمانشاه رو ترک کنیم... اما خدا رو شکر تونستیم اندازه نیم ساعت کرمانشاه رو ببینیم... همین نیم ساعت شد یه سوغاتی برای حلما... حلمایی که دو روزه ندیدمش و اندازه دو سال دلم براش تنگ شده.


1395/04/02


**************************************************


روز سوم : ظرفیت محدود

وقتی رسیدیم پادگان قدس همدان استقبال جالبی ازمون نشد... وسایل همه رو از کیف هاشون ریختند بیرون تا ببینند موبایل یا سیگار یا چیز غیر مجاز دیگه ای دارند یا نه... اما سربازی که اونجا بود کیف من رو نگشت... شب اول رو توی نمازخونه خوابیدیم... چون همه آسایشگاه ها پر شده بود... قرار شد یه سری از سربازها رو مرخص کنند تا بعد از ماه رمضون آموزش ببینند... صبح که شد همه رو به خط کردند و اونهایی که از شهرهای نزدیک اومده بودند رو راهی خونه هاشون کردند... بقیه هم تقسیم شدند توی آسایشگاه ها... توی آسایشگاه ما بیشتر بچه ها اهل خوزستانند... و فقط من مازندرانی ام.

1395/04/03

**************************************************


روز چهارم : بچه کجایی؟

امروز اولین روز آموزش ما بود... کلاس ها از صبح شروع میشه و تا اذان ظهر ادامه داره و بیشتر روز رو بیکاریم... اینجا قدم زدن تنها سرگرمی ماست... البته اگه حرف زدن و فکر کردن و خیال بافی رو سرگرمی به حساب نیاریم... انقدر تنهایی توی پادگان قدم زدم که بیشتر بچه های اینجا من رو می شناسند... اینجا زمان کندتر از هر وقت دیگه ای میگذره... هر چه قدر هم که قدم بزنی و با خودت حرف بزنی فایده نداره... اینجا بیشترین جمله ای که میشنوی اینه... "بچه کجایی؟"... بچه های آسایشگاه به من میگن بچه بابل.

1395/04/04

**************************************************


روز پنجم : هتل قدس با یه ستاره کمتر

از امروز کلاس های عملی شروع شد... اولین کلاس عملی هم رزم انفرادی بود که بهش تاکتیک هم میگن... فقط شانس آوردیم ماه رمضون بود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون بیارن... مربی که بعد از هر دستور و دیدن حرکات ناشیانه ما با سینه خیز رفتن یا دویدن و شیرجه زدن تنبیهمون میکرد خیلی زود عذاب وجدان می گرفت و میگفت "شانس آوردید که ماه رمضونه وگرنه به این راحتی کوتاه نمی اومدم"... خدایا شکرت به خاطر ماه رمضونت... وقتی برگشتیم آسایشگاه از سر تا پا خاکی شده بودیم... یکی از بچه های خوزستانی گفت "هتل قدس که میگفتین این بود؟!"... یکی دیگه از بچه های خوزستان در جوابش گفت "چیزی نشده... فقط یکی از ستاره هاش کم شد"... در کل امروز روز خوبی بود... حداقل سریع تر از روزهای قبل گذشت.

1395/04/05

**************************************************


روز ششم : شروع دلتنگی

امروز تا حالا که ساعت پنج بعد از ظهره یه روز کاملاً کسل کننده بود... چهار تا کلاس تئوری داشتیم... مثل دانشگاه بود... تنها فرقش هم لباس های نظامی ما و کله های کچلمون بود... یه لحظه تصور کنید یه جایی رو با 800 تا کله کچل و لباس های یه شکل... همونقدر که می تونه قشنگ باشه همونقدر هم می تونه خسته کننده و زشت باشه... بعضی وقت ها به در دژبانی نگاه می کنم... به پشت در... به آزادی... فردا تعطیله... به خاطر همین خیلی از بچه ها مرخصی گرفتند و رفتند تا فرداشب... من هم شاید فردا برم یه دوری توی شهر بزنم... اما می ترسم برم و برگشتن به پادگان برام سخت باشه... باید به اینجا عادت کنم... حداقل تا یه هفته دیگه... بچه های آسایشگاه یا خوابیده اند یا یه جا نشسته اند و به یه جایی خیره شدند... دل همون مون تنگه... برای خیلی چیزها... امروز نزدیک بود گریه ام بگیره... اما جلوش رو گرفتم... نمی دونم تا چند روز دیگه می تونم جلوش رو بگیرم.

1395/04/06

**************************************************


روز هفتم : تعطیلات خر است

امروز تعطیل بود... اینجا برعکس بیرون روزهای تعطیل از مزخرف ترین روزهاست... صبح رفتیم کلاه آهنی بگیریم برای میدون تیر فردا... سر جمع یه ساعت هم طول نکشید... اینجا هر یه ثانیه اندازه یه ساعت میگذره... خدا رو شکر نمازخونه اینجا یه کتابخونه کوچولو داره... توی همین چند روزی که اینجا هستم سه تا کتاب خوندم... به داداشم زنگ زدم و اخبار ورزشی رو ازش پرسیدم... وقتی گفت شیلی آرژانتین رو برد و قهرمان شد خیلی خوشحال شدم... دو ساعت مونده به افطار... چیزی برای نوشتن وجود نداره چون هیچ اتفاقی نمی افته... صبح که رفته بودم دستشویی دیدم یه نفر همه یادگاری های روی در دستشویی رو خط زده و نوشته "خاک بر سر همه تون که جایی بهتر از اینجا برای یادگاری نوشتن پیدا نکردید".

1395/04/07

**************************************************


روز هشتم : خواب خوش و روز نه چندان خوش

دیشب خواب دیدم برگشتم خونه... حلما اندازه چند سال بزرگ شده بود و موهاش رو هم کوتاه کرده بود... موی کوتاه بهش میاد... اما امروز به اندازه خواب دیشب خوب نبود... رفتیم میدون تیر... یه جایی وسط یه بیابون بی آب و علف زیر آفتاب یه عالمه درجه سانتی گراد با کلاه آهنی که تمام مدت روی سرمون بود بیست و سه تا تیر شلیک کردیم... از فاصله صد متری فقط پنج تا رو زدم به سیبل و نمره افتضاحی گرفتم... از فاصله دویست متری هم ده تا تیر شلیک کردیم که نتیجه اش رو به ما نگفتند... اما قسمت سخت ماجرا جمع کردن پوکه ها و وسایل بود... تقریباً پنج ساعت زیر آفتاب بودیم... دیگه کم کم داشتم بیهوش میشدم که روزه ام رو شکستم... اونقدر آب خوردم که موقع افطار و سحر نتونستم غذا بخورم... عوضش زیاد می رفتم دستشویی... یکی روی در دستشویی نوشته بود "ببر مازندارن".

1395/04/08

**************************************************


روز نهم : من باید دکتر میشدم

امروز از اول صبح حالم بد بود... به خاطر غذا نخوردن دیشب... پادگان یه درمونگاه داره که ترجیح میدم نرم اونجا... چون هر کی رفته حالش بدتر شده و برگشته... دیروز هم یکی از سربازها سالم و سلامت رفت اونجا و کارش به بیمارستان کشید... تشخیص خودم گرمازدگی بود... سر کلاس ها نمی تونستم بشینم اما هر جوری بود طاقت آوردم... بعد از کلاس ها رفتم زیر دوش آب یخ... ده دقیقه تمام... تشخیصم درست بود... خوب شدم... خدا رو شکر.

1395/04/09

**************************************************


روز دهم : از جمله اشتباهات خوب

امروز امتحان داشتیم... مسخره ترین امتحانی بود که تا حالا داشتم... آخرهای امتحان بود که فهمیدیم اگه فقط اسممون رو می نوشتیم کافی بود... کلاس هامون هم تموم شد... فقط مونده اردوی پایان دوره... بعد از ظهر مرخصی ساعتی گرفتم و از پادگان زدم بیرون... همدان شهر قشنگیه... هوای خوبی داره... کرایه تاکسی هاش هم ارزونه... راننده تاکسی هاش هم آدم های خوبی هستند... به هزار زحمت یه کافی نت پیدا کردم که ساعت چهار بعد از ظهر باز باشه... به چند تا از رفقای مجازی سر زدم... وقت نشد به همه شون سر بزنم... دلم برای وبلاگم تنگ شده بود... موقع برگشتن حواسم نبود و از پادگان رد شدم... به خاطر اینکه دوباره باید ماشین می گرفتم راننده ازم پول نگرفت... رفتم اون طرف خیابون تا برگردم... سوار یه ماشین شدم و با راننده که آدم خوش خنده ای بود یه عالمه حرف زدیم... بهم گفت "چند ماه خدمتی؟"... گفتم "ده روز"... خندید و گفت "چشم به هم بزنی میگذره"... جریان اشتباهم و رد شدن از پادگان رو بهش گفتم و به خاطر همین ازم پول نگرفت... امروز فهمیدم اشتباه کردن همیشه هم بد نیست.

1395/04/10
۹۵/۰۵/۰۸
مجتبی

نظرات  (۴۷)

زحمت داره تایپشون دست شما درد نکنه
از تایپ کردن خوشم میاد... بیشتر از نوشتن با خودکار... با اینکه معتقدم با خودکار میشه چیزهای بهتری نوشت :)
دقیقا همون تصور ترسناکی که از سربازی دارم ://
سربازی هر چی باشه ترسناک نیست :)
ان شا الله یه روز هم از خاطره ی آخرین روز برامون می نویسی ..


آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما دارم :)
خیلی هم ممنون :)
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۶ چنگیز سیبیل
 :)

(:
۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۰ نیمه سیب سقراطی
چه خوب که ثبتشون میکنی ، حتما یه روز خیلی دووووررر دلت برای این حال و احوال تنگ میشه :)
به روزهای خیلی دور نمیرسه... همین حالا دلم تنگ شده :)
ممنون از اعتمادت که نوشتی.
اون سررسید برات خیلی عزیز می شه بعدا.داداش منم یکی داره که به عنوان جهاز با خودش برد بعد ازدواج :دی 
:)
همین الآن هم برام عزیزه :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۹ آبان دخت ...
خاطرات یه سرباز رو خوندن همیشه برام جالبه :) نمیدونم چرا!
دفتر خاطرات داییم هم همین شکلیه..یه دفتر مختص دوران سربازی :)
خیلی از سربازها خاطراتشون رو می نویسند... آخه روزهای خاصیه... و غیر قابل تکرار... خوب یا بد دیگه تکرار نمیشه... برای همین جذابه... و به قول خیلی از مردها "بهترین دوره زندگیه"... که البته من با این جمله مخالفم :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۵ آبان دخت ...
آره درسته...تکرار نمیشه :)

اینجا رو موافقم...کجاش بهترین دوره س :|
بهترین دوره زندگی دوران مدرسه بود... به خصوص دبیرستان :)
ممنون که نوشتین :)

+ امروز میرین پادگان دوباره ؟
خواهش :)

+ بله... امشب باید برم.
پُر بی راه نمیگن ! پسرا دوسال میرن سربازی سی سال خاطره میگن :)))))))
آره واقعاً... من تازه یه ماهه رفتم سربازی و اندازه ده سال می تونم خاطره تعریف کنم :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۳ آبان دخت ...
نه دبیرستان برای من ابدا بهترین نبود :| هیچوقت نمیگم یادش بخیر! :|
بهترین خاطره های زندگیم مربوط میشه به دوران دبیرستان... به خصوص پیش دانشگاهی :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۳۶ آبان دخت ...
ته خاطره ی دهم رو دوست داشتم :)

:: پسر عمه م یه مدت همدان بود و بعد انتقالی گرفت... البته اون نیروی هوایی بود و نوژه...میگفت هواش خییییلی سرد بود...آب گرم نداشتن حتی! خیلی سخت گذشت اون مدت براش!
خوشحالم که دوست داشتید :)

:: پادگان ما رو به روی پادگان نیروی هوایی بود... دو بار رفتیم داخلش... برای میدون تیر... پادگان بزرگ و وحشتناکیه... تقریباً ده برابر پادگان ما بود :|
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۲ آبان دخت ...
همممم پیش دانشگاهی! امسال تجربش می کنم..شاید خوب باشه :)

:: آره پسرعمم می گفت! الان تابستونه خوبه...زمستوناش وحشتناکه! ینی فرض کنین پسرعمم می گفت از بس سرد بود آب یا یخ می زد یا یخ می شد و نمی تونستیم دوش بگیریم! یه وضع داغونی داشتن اونجا!!! الان که تهرانه بیچاره رنگ اومده به صورتش :|
امیدوارم سال خوبی باشه براتون :)

:: ما که اوایل تابستون اونجا بودیم هواش عالی بود... شب هاش از بس خنک بود دلمون نمی اومد بخوابیم :)
دیدین؟
چی رو؟ :|
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۵ آبان دخت ...
ممنونم آبو! :)

آخ آخ بترسین از این خنکی!!! الان ینی کل خدمتتون همدانه؟؟؟ یا آموزشیه؟؟؟
خواهش می کنیم :)

خنکی که ترس نداره :)
همدان همون دو هفته اول بود... دو هفته آموزشی... الآن دیگه تهرانیم... از الآن تا آخر خدمت :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۰ آبان دخت ...
:)

ترس نداره؟ :| تابستونش آره ولی زمستوناش آدم قندیل می بنده! با چیزی که من از پسرعمم دیدم کلا خداروشکر کردم که پسر نیستم و سربازی نمیرم :|

آهاااا...خوبه پـــــــــس!چه جالب!هرکی میره همدان بعدش تهرانه انگاری!مثل شما...مثل پسرعمه :))
ما هم وقتی همدان بودیم تعریف زمستون های اونجا رو شنیده بودیم... به خاطر دختر بودنتون روزی هزار بار خدا رو شکر کنید :)

به پسرعمه تون سلام برسونید :)
فیلمو
اصلاً حواسم نبود... معذرت :|
فرصت نشد همه اش رو ببینم... یه عالمه از قسمت هاش رو دانلود کردم اما فقط قسمت اولش رو دیدم... بد نبود... حالا ایندفعه وقتی برگشتم بقیه قسمت هاش رو هم می بینم... یه بار دیگه ممنون :)
پسرعمه عاشق شدی؟  :|
آخه آهنگ پیمان یزدانیان رو دادی جای کد قرار بذارم.منم چشم بسته گذاشتم بعد فهمیدم :)
خپوش 
آخ آخ معذرت :|
الآن کد قرار رو می فرستم :|
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۷ آبان دخت ...
بله بله حتما! :))

:: چشم ولی شما نزدیکترین..سلام شما زودتر میرسه بهش :)))
:: کدوم پادگانه؟
با تشکر از پسرعمه عاشق :))
مخلصیم :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۹ آبان دخت ...
نمی دونم :| واقعا چرا نمی دونم :| تا حالا ازش نپرسیدم :/
ولی ایندفعه دیدمش می پرسم و میگم :)) تنها چیزی که می دونم اینه که نیرو هواییه...لباسشم آبیه...سرباز صفر هم نیست! :)
یه پادگان نیروی هوایی ارتش نزدیک پادگان ما هست... به احتمال زیاد باید همون جا باشه :)
۰۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۷ آبان دخت ...
چه جالب شما همش همسایه پادگان اونا میشین D:
بله... خیلی هم جالب :)
۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۷ | پریســآتیـــس | (:
چقدر لذت بخش بود خوندنش برام
خیلی هم خوب :)
سلام بر آبوی سرباز ... امیدوارم خوب باشین ان شاءالله. خیلی خوب بود جالب بود واقعا. آفرین برای حوصله نوشتن.
امیدوارم لحظات تلخ و سختش مثل آنی بگذره و لحظات خوب و باحالش کش بیاد براتون :)
سلام :)
خوبم خدا رو شکر :)
و اینکه خیلی خیلی ممنونم :)
۱۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۵ آبان دخت ...
داشتم تو نت می گشتم
این عکسو دیدم یهو یاد شما اتفادم :)

http://bayanbox.ir/view/645484004372682369/image-25.jpeg
خیلی عکس خوبی بود... ممنون :)
خیلی خوب می نویسین:)
لذت بردم.
چشم هاتون خوب می بینه :)
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۳ خرید اینترنتی
سلام کار بسیار عالی کردید برای ما که هنوز نرفتیم گرانبهاست موفق باشید
سلام :)
دوسال پیش همچین روزایی بود که من نوشتم آقای برادر داره میره سربازی... گذشت، شاید برای برادرم سخت بود... اما تموم شد .... ایشالا واسه تو هم این دو سال زود بگذره
ولی همه رو تو یه پست تایپ نکن!!!! طولانی میشه خوب!!! :)
به آقای برادر سلام برسونید :)
خوبین ؟ :)
بد نیستم :)
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۲ آبان دخت ...
خواهش می کنم :))
:)
سربازی اصلاسخت نیست
دادشم سربازه جزوبخش تکاورکرمانشاه حضوردارند
ودرحال گذراندن دوره های آموزشی میباشد
سربازی مردمیکنه آدمووووووووو
:|
سلااااااااااااام
سلام :)
چقدر تند تند مرخصی میگیرین اصن از سربازی چیزی فهمیدین؟:|D:
بعد از 18 روز 2 روز مرخصی گرفتم... برای این دو روز هم دو ساعت دوندگی کردم... الآن هم پاهام درد میکنه :)
:(

میخواستم بگم من زدم تو کار برگمان ازش فیلمی دیدین؟ تا حالا ساراباند و دیدم پرسونا ام دانلود کردم ولی ندیدم هنوز اما سارا باند و ببینین حتما
یه چنتا فیلم دیگ ام دیدم مثل I spit on your grave هر سه شو دیدم تو سومیش مردای خوب و هم نشون میده ولی در کل مزخرفن فقط حس بد میدن مخصوصا دوش ک عملا وحشی گری البت دختره خیلی خوب انتقام میگیره اصلا این فیلم و نبینین اصلا حالتون بد میشه یادتون باشه هیچ وقت نبینینشون
از برگمان چیزی ندیدم... شاید هم دیده باشم و الآن یادم نمیاد... اما با این مرخصی های دو روزه نمیشه فیلم دید... وقتی دو روز خونه ای باید یه دل سیر خانواده ات رو ببینی... مرخصی بعدی ایشالله... ممنون بابت پیشنهادهای خوبتون :)
باشه هر وقت دوست داشتین نگاه کنین درست میگین
حالتون خوبه،
بد نیستم... خدا رو شکر :)
باید بگی خوب میخونی نکه چشم هاتون خوب میبینه:|
از نکات آموزشی شما متشکریم :)
همه چی که به پادگان نیس یه آبو مثل من داشته باشی برات صد ماه آموزشیه:|
بعدشم این :) چیه؟:|
ما پونزده روز آموزشی بودیم پدرمون در اومد... حالا ببین صد ماه آموزشی چه عذابیه :|
آخه تشکر بدون این :) مگه میشه؟ :|
اره من قبول میکنم :|
من قبول نمی کنم :)
قبول نمیکنی که؟:|
قبول می کنم... بالاخره آبوی بزرگتری و احترامت واجب :|
اورین این احترامه خیلی مهمه پاهاتم جمع کن:|
کاری که بهت سپرده شده رو خوب انجام بده وگرنه.....:|
اگه بی احترامی محسوب نمیشه باید بگم آورین غلطه... آفرین درسته :|
سعی می کنم... زمان کافی ندارم اما سعی می کنم خیلی بد نشه :|
این آورین با اون آفرین فرق داره :|
هانیه اومدی اینجا کنجکاوی همون فضولی ببخش دیگه داشتم میرفتم گفتم یه سرم اینجا بزنم -_-
چه فرقی داره؟ :|
تو کار بزرگترا دخالت نکن :|
به کارت برس که فردا ازت کار میخواییم:|
چشم :|
اع من کی فوضولی کردم :/
من اینجا نیستم اصلا :)
راست میگه... اصلاً اینجا نمیاد :)
ممنون از تاییدت :)
من هنو اینجا نیستم :/
خواهش :)
سلام
خدا قوت!
درسته الان خوابیدین احتمالا،ولی خب برای فردا حساب میشه دیگه:)
سلام... خیلی هم ممنون :)
انشالله زود بگذره و تموم شه :)
خیلی هم ممنون :)
حداقل خوندن خاطراتش جالبه - شاید برای ما فقط :/
ولی جالب بود - باز بنویس ازش :))
چشم... در اولین فرصت ادامه اش رو می نویسم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">