آبو









یه سوال دارم

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۶ ق.ظ

اگه مرگ در اختیار خودتون بود دوست داشتید چه زمانی و چه شکلی بمیرید؟


+ فقط نگید دوست ندارم بمیرم یا هر چی قسمت باشه و این جور حرف ها.

۹۴/۰۷/۱۶
مجتبی

نظرات  (۵۷)

سخته بذارید یکم فکر کنم!
فکر کنید.
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۸ نیمه سیب سقراطی
وقتی جسمم چروک شد و دیگه توان زندگی نداشت و موندنم باعث آزار و اذیت دیگران و خودم میشد ...
زمانش رو گفتید... اما چه جوری رو نگفتید.
من هرطور فکر میکنم که یه مرگ راحت داشته باشم نمیشه!
کلا مرگ سخته ... 
خیلی میترسم ازش :(
من الآن ازش نمی ترسم... اما شاید وقتی اومد سراغم ازش بترسم.
یه بعد از ظهر برقی! روز تولد ٦٠ سالگی پشت میز کارم!!
شما هم زمانش رو گفتید... اما نگفتید چه جوری.
خب طبیعتا همچین شرایطی یه سکته ی مغزی میطلبه!
آخ آخ... سکته مغزی خیلی ترسناکه.
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۸ مـــیـــمـــ ☺☺
انتهای سی و چهار سالگی 
درحالیکه سرم رو گذاشتم روی میزناهارخوری که با یه گلدون پر از رز قرمز مزین شده 
فقط کاش تابستون باشه که بچه هام خونه نباشن وخونه ی مادر بزرگ وپدر بزرگشون باشن
ممنون... اولین جواب کامل... قشنگ بود :)
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۹ مـــیـــمـــ ☺☺
ایست قلبی:| 
دلم میخواد یه باریکه ی خون هم از گوشه ی سمت راست لبم راه افتاده باشه:| 

ایست قلبی... باریکه خون... گلدون رز قرمز... خیلی سینماییه :)
دوس دارم وقتی تو جمع خونواده نشستیم داریم  واسه هم اتفاقاتو حرفای خنده دار میزنیم از شدت خنده با کمبود تنفس روبه رو بشم و بمیرم
 ولی فک کنم خونوادم خیلی ناراحت شن جوونشون جلوشون پرپر شه
اونم چه جور جوون :)
خیلی متفاوت بود... از خنده مردن خیلی باحاله... فقط زمانش رو نگفتی.
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۱:۳۷ مـــیـــمـــ ☺☺
:)خوبه من جزییاتو نگفتم خوبه نگفتم میز ناهارخوری باید فندقی تیره باشه 
خوبه نگفتم من باید سارافن قهوه ای تنم باشه 
خوبه نگفتم موهام که چند تار جلوشون کمی نقره ای شدن باید بالای سرم ساده جمع شده باشن خوبه نگفتم قبل از نشستن رو صندلی توی آیینه نگاه میکنمو کنار در یخچال برای همسرم یادداشت میزنم که دوستت دارم:| 
خوبه اینا رو نگفتما وگرنه شما میگفتید خیلی سینماییه:))))
با این چیزهایی که گفتید خیلی دراماتیک و اشک انگیز شد... فیلمنامه اش رو بنویسید حتماً... فیلم پرفروشی میشه :)
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۱:۴۰ مـــیـــمـــ ☺☺
:/ بیشتر مهمه که اونقدر آدم خوبی بوده باشم که مثل اون عارفی که رفت عطاری ِ عطار زمان مرگمو بدونم:)
اوهوم... خیلی خوبه آدم بدونه کِی می میره :)
بعد نماز صبح، بچه هام رو برسونم به خونه ی آدمی که میدونم خوب جسم و روحشون رو پرورش میده. توی ماشین کنارش بشینم و لبخند بزنه و تولد و سی و چند سالگیم رو تبریک بگه و حرکت کنیم...توی راه با خودم مرور کنم زندگیم رو و خیالم راحت باشه که همه ی کارهامو انجام دادم...دستهایی رو گرفتم و ذهن هایی رو روشن کردم و پاهایی رو به حرکت درآوردم...بعد کفری کردن بعضی ها، دست توی دست اون، نگاه توی نگاه، دو تا گلوله به قلب و تمام.

+ زمان دقیق نمیتونم بگم یعنی فکرم مجال نمیده. ولی دوست ندارم زیاد باشم...زیادی تلخ شده دنیا...
+ مرگ همزمان دوست دارم چون برام سخته بدون اون...سخت، خیلی سخت...
+ دوست داشتم مرگم طوری باشه که بشه اعضای بدنم رو اهدا کنند ولی فکر کردم شاید زندگی بخشیدن به روح آدمها خیلی ارزشمند تر از جسمشون باشه...
+ حتماً حتما کفری کردن بعضی ها انجام بشه قبلِ مرگم...وگرنه پوچ زندگی کردم...
اولش خوب شروع شده بود... آخرش چرا اینطوری شد؟ :(

+ نمی دونم چرا این روزها هیشکی دوست نداره زیاد عمر کنه... یکیش خود من... با مورد آخری خیلی موافقم.
از همین امروز تا 30 سالگی نهایتا 35 سالگی

+خودتم جواب بده به این پست
30 سالگی خیلی زوده.

+ تو که وصیت نامه ام رو خوندی... حالا برای بقیه می نویسم.
فکر که میکنم میبینم علت اینکه هر نوع مرگی رو تصور کنم بازم سخته اینه که سختی یا آسونی جون دادن وابسته به خیلی چیزاست ...
من حتی اگه تو یه گلفروشی بین یه عالمه گل که بوی خوبی میدن بمیرم اما بعد اون شرایط بدی انتظارمو بکشه هیچ فایده ای نداره ...
پس شرایط بعد از مرگه که منو میترسونه نه نحوه ی مردن ...
یه حدیث داریم از امام حسین (ع) به این مضمون که اگه قراره سرانجام همه ی انسان ها مرگ باشه، پس بهتر اینه که اون مرگ در راه خدا اتفاق بیفته ...
شاید کمی کلیشه ای به نظر بیاد که البته از نظر من اینطور نیست.
به نظرم این نوع مرگ بهترینه ...
البته من فقط دوسش دارم ... 
اما دستم بهش نمیرسه ...
به نظر من هم کلیشه ای نیست :)
فقط زمانش رو نگفتید... البته اگه زمانش براتون مهمه.
از اونجایی که از پیری خوشم نمیاد ترجیحا تو حول و حوش 45 سالگی باشه خوبه.
ببخشید آقا سفارشم کِی آماده میشه؟! :دی
این روزها هیشکی از پیری خوشش نمیاد... 45 سالگی خوبه :)
سفارشتون هم آماده میشه حالا... وقتش که برسه... عجله نکنید :)
مگه چی کار میخوام بکنم
که 30 زود باشه
حالا شاید چن سال دیگه یه هدف وانگیزه ایی پیدا کردم که تا 70 سالگی ساپورتم کرد:)
نه دیگه... عدد گفته شده پس گرفته نمی شود... همون سی سالگی :)
مگه میشه پیری واسه یه جوون دوست داشتنی باشه؟ بعید میدونم!
انگار آدما دارن از زندگی زده میشن ...
تو بهترین دوران زندگی حرف از ناامیدی، تنهایی، خستگی و خیلی چیزای دیگه ست که مختص این زمان نیست ...

عجله ندارم واسه سفارشم. هنوز ز۰وده که!
نکنه میخواین جوون مرگ کنین مارو!!
اوهوم... آدم ها از زندگی سیر شدن... نمی دونم چرا.

من غلط بخورم بخوام جوون مرگ بشین... ایشالله یه عالمه عمر کنید با خوبی و خوشی :)
همه یه عالمه عمر کنن ولی من همون 30 سالگی بمیرم اره

باشه حالتو میگرم رفتم اونجا بجا درخت نارنگی میگم برات درخت زالزالک بفرستن :)
خودت گفتی سی سالگی... حالا اشکال نداره... این دفعه پس می گیریم... همون هفتاد سالگی... فقط من تا هفتاد سالگیِ تو زنده نمی مونم... پس درخت نارنگی چی میشه؟... اون هم اشکال نداره... اون دنیا حتماً بهش میرسم :)
دلایل زیادی داره ...

ینی الان نفرین کردین دیگه؟!
یه عالمه عمر نخواستم! 
چیه پیری آخه؟
دلایل که بله... خیلی زیاده... متاسفانه.
ای بابا... ما هر چی میگیم شما یه چیزی میگی :)... پس ایشالله همون 45 سالگی تشریف ببرید اون دنیا :)
اقا تو تا چن زنده ایی؟ من یادم نمیاد
بگو من 6 ماه زودتر میرم هم درختو میفرستم
هم برم ببینم میشه پارتی بازی کرد پروند تو بذارم تو قسمت خودم  تو هم         بیای بهشت :)
بسوزه پدر مرام و معرفت :))
اگه دست خودم باشه تا چهل سالگی... اما فکر می کنم زودتر از اینها برم... دمت گرم :)
اون دنیا وبلاگ هست؟
نه اون دنیا وبلاگ میخوای چی کار ؟؟

پس چی کار کنیم اونجا؟... ما که سرگرمی دیگه ای نداریم... اگه اینطوری باشه که من حالا حالا ها میخوام زنده بمونم.
حالا نه انقد دقیق تو 45 سالگی که!
یه چیزی گفتما !!
میترسونین آدمو!

شما از کجا فکر میکنید که زودتر از 40 برید؟!
خودتونم بگین چطوری دوس دارین؟
از الآن برای 45 سالگی می ترسید؟... خیلی وقت دارید :)

مفصل توضیح میدم... اگه عمری باشه وصیت نامه ام رو تدریجاً اینجا می نویسم.
مرگ یه خواصیتی داره که اگه زمانشو بدونی وحشتناک میشه ...
چه سه سال، چه سی سال دیگه ... البته واسه من ...
آنچنان وقت زیادی هم ندارم ... چشم رو هم گذاشتم کلی از عمرم تا الان رفته باقیشم خیلی زود میگذره ...

چه خوب که وصیت نامه دارین.
من انقد امروز و فردا میکنم واسه نوشتنش آخرم بی وصیت نامه میمیرم!
شاید اینطوری باشه... البته لحظه مرگ خیلی وحشتناک تر از همه اینهاست... چون چند بار سابقه تا دم مرگ رفتن و برگشتن رو دارم می تونم با اطمینان بگم آدم هر چه قدر هم که از مرگ نترسه وقتش که برسه نمی تونه ترسش رو مخفی کنه.

بنویسید... خیلی سخت نیست :)
آره درستشم اینه که مرگُ نزدیک بدونیم.
چون اینطوری احتمال بودن یا نبودنمون تو لحظه ی بعد پنجاه پنجاه میشه،  با یک دوم احتمال مردن قدر زندگی رو میدونیم و به اعمالمون فکر میکنیم و با یک دومِ زنده موندن امیدمونو از دست نمیدیم. 
اما اگه زمان دقیقشو بدونیم احتمال اول میشه صد درصد و ترس از مرگ نمیذاره زندگی کنیم. 
همون بهتر که مشخص نباشه ...
من فقط یه بار اونم نه خیلی جدی تو معرضش بودم. تجربه ی خیلی بدی بود ...
واقعا وحشتناکه ...
راستشو بخواید دقیقا با سبک نوشتنش آشنایی ندارم!
تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم... جالب بود... خیلی موافقم :)
وصیت نامه نوشتن سبک خاصی نداره... هر جوری که دوست داشتید می تونید بنویسید.
هر وقت معشوق اراده کنه...
:|
"تنها مرگ است که دروغ نمی گوید."
+ بوف کور
+این جمله خیلی نگاهمو عوض کرد.
+خیلی چیزها دستِ خودمونه پسرعمه...مثلِ همین مرگ!
+ یه بار از ته دلم خواستم بمیرم :) تو خیابون وقتی قدم میزدم غروبِ همون روزی که فهمیدم اون همه دوندگی برای رفتنمون به کربلا بی نتیجه مونده...این یه راز بود البته.
+بنظرم کسی که هدفی نداره تو زندگیش، همین الانشم زنده نیست...
"حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند... ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد... و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند... در سنهایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم ، برای این است که صدای مرگ را بشنویم... و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره می کند... آیا برای کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش بی خبر شود و نداند که فکر چه چیز را می کند؟... آنوقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا شود... این صدای مرگ است".

+ من خیلی وقت ها دلم خواست بمیرم.
اینطوری:
در حالی که با پای شکسته، تو یکی از صحراهای آفریقا سرگردون باشم 7 روز بدون آب و غذا .
 ساعتای آخر مدام بیهوش بشم و به هوش بیام.توان حرکت نداشته باشم و فقط افتاده باشم رو زمین. و ثانیه های آخر به زحمت بلند شم و زانو بزنم .سرمو بیارم پایین بین دو زانوم . صورتمو بذارم رو زمین داغ و همونطور خمیده، مثه یه کرکس قوز کرده، جون بدم. طوری که  هیچ کرکسی میل به خوردنم نداشته باشه.
+ راستی، توی 7 سالگی این اتفاق بیفته :)
مطمئنی توی صحراهای آفریقا هفت روز بدون آب و غذا میشه زنده موند؟!... باحال بود... اما خیلی روی شعور کرکس ها حساب نکن :)
+ خب الآن که از هفت سالگی گذشتی یعنی دیگه دلت نمیخواد بمیری؟
۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۲:۴۶ رها مشق سکوت
همیشه از خدا میخوام تو خواب بمیرم. یه خوابی که دیگه آدم ازش بیدار نشه. دلم میخواد همسرمم کنارم باشه و دوتایی همزمان با هم از دنیا بریم(فکر میکنم اگه یکیمون زودتر بمیره اون یکی خیلی اذیت میشه و عذاب میکشه برای همین آرزو میکنم دوتایی با هم باشیم)
سن دقیقی براش ندارم، فقط دلم میخواد کار عقب افتاده ای نداشته باشم و دینی به گردنم نباشه و همینطور تا وقتی زنده باشم که بتونم خودم کارام رو انجام بدم و ناتوان نشده باشم
خب باید نظر همسرتون رو هم پرسید :)
زمانی که لا اقل به نصفی از آرزوهام رسیده باشم و یه مقداری از کارای اشتباهمو جبران کرده باشم
یه شب بخوابم و بیدار نشم...
آرزوهای آدمیزاد که تمومی نداره... شکل مرگتون مورد علاقه خیلی هاست.
۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۵:۴۰ محدثه عارفی
نگاه کن ناامید نشی من این رو میگما :)) ولی با اینکه برای زندگیم خیلی تلاش میکنم با این همه شاید دوست داشتم همون اول اول اول میمردم. :)
من هم بعضی وقت ها یه همچین چیزی دلم میخواد.
این پستو تو یکی از وبلاگات که قبلا زده بودی خوندم :)
آره... تقریباً دو سال پیش... اگه بخوام دقیق بگم سیزده روز کمتر از دو سال :)
۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۴ نرگس هستم
هر وقت که همه جای کره ی زمین و دیدم و یه عالمه بهم خوش گذشت و کارایی که همیشه آرزو داشتم انجام بدم و انجام دادم، بمیرم. ترجیح میدم دیگ تا هفتاد سالگی همه ی این اتفاقات بیوفته

بعدش از یه کوه بلند توی یه جای خوشگل میوفتادم پایین. یه جای خیلی خوشگل و بلند. توی کوه های جنگلی. بیوفتم تو دره

وای. چقدر هوس این شکلی مردن و کردم:| 
خب بالاخره یه امیدوار به زندگی پیدا شد :)

شکل مرگتون رو دوست دارم... من هم دلم میخواد همین شکلی بمیرم... حالا با یه ذره تفاوت :)
۱۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۴۰ ܜܔܢܜ پسر خط خطی ܜܔܢܜ
یه بار گفته بودم


من دوس دارم یا شهید شم یا ضربه مغزی

تو بازه 27 تا 32 سالگی


ولی احتمالا و اگه مرگ دیگه ای خدا واسم نخواد بر اثر سکته میمیرم :)


با اینکه معتقدم 27 تا 32 سالگی خیلی زوده اما باید بگم خدا رحمتت کنه... اون دنیا هوای ما رو داشته باش :)
بهش فکر نکردم.ولی دوس دارم وقتی بمیرم که به خیلی ها کمک کرده باشم و اسمم جا بمونه؛و البته قبل اینکه وابسته شم به مال دنیا.دوس دارم راحت بمیرم.
من دوست دارم وقتی می میرم هیچی پول نداشته باشم... صفرِ صفر :)
نه من دوست دارم پول داشته باشم ولی نه اینکه برای خودم نگه دارم یا فقط برا خودم خرج کنم.میخوام کارای بزرگی انجام بدم.
دمتون گرم... موفق باشید :)
ترجیحا بالای 70 سال ؛ و درست قبل از اینکه تو جاافتاده باشم . به اسون ترین و تمیز ترین و بهترین راه ِ ممکن ؛ بدون درد و خاطره ی بد :دی.
خدا رو شکر یه امید به زندگی دیگه پیدا شد :)
:) مرسی
خواهش :)
واااای چ هیجان انگیز :))))))

دوس داشتم اول نویسنده ی بزرگی می شدم...کتابام انقدر پر فروش می شد ک پولدارترین زن ایرانی می شدم..بعد می رفتم ناصرخسرو همه داروشانو می خریدم و خونه به خونه اوناییک مریض دارن پخش می کردم...
بعدش می رفتم مولوی دست یه پیرمردی که امید شو تو آشغالو گم کرده می گرفتم... همه ی آشغالاشو می خریدم و یه تاکسی دربست واسش می گرفت م می فرستادمش خونه پیش خانواده ش ...
بعدش از حق خورده شده ی خیلی از زنا ک این تو این مملکت روز ب روز داره بیشتر می شه حمایت می کردم...انقد پشتشون وای می ایستادم تا دیگه فک نکنن تنهان و نمی تونن ع حقشون دفاع کنن!
از حقی هر زنی ک به جرم زن بودن زندگی نکرد....

بعدش در سن 63 سالگی دقیقا دو روز مونده ب تولدم بمی رم و کنار آل احمد قبرم کنن...
فقط تنها چیزی ک دوس ندارم اینه ک دم عروسی یکی ع بستگان بمیرم چون کلن فش بارون می شم...
شما فیلم زیاد می بینید؟... بعید می دونم با نویسندگی بتونید پولدارترین زن ایرانی بشید... داروهای ناصرخسرو هم برای همه مریض ها کافی نیست... زن های این مملکت هم حامی کم ندارند... تازه من فکر نمیکنم زن بودن جرم باشه.
طولانیه هاااااااااا
چه قدر طولانی؟
زیاد :))
بگم ینی؟؟؟
حالا شایدم کوتاه نوشتم!
یا اصن ننوشتم:|
بنویسید... کوتاه و بلندش مهم نیست :)
دوست دارم تو خواب قبض روح شم!  
زمانش هم 3 ماه دیگه :) 😇😇😇😇
3 ماه دیگه یعنی چی؟!!!... حداقل سی سال دیگه :)
من دلم میخواد تصادف کنم...خیلی شدید...بعد یه چن روزی هم وسط راه باشم(یعنی تو کما) ببینم واکنش اطرافیان و دوستام چیه...بعد بمیرم:)
خیلی عجیبه... معمولاً آدم ها از این جور مردن می ترسند... نمی دونم چی باید بگم.
۱۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۲ محدثه عارفی
حالت چطوره آبو؟ خوبی؟ 
خوبم... ممنون :)
نه خیلیییی دوس دارم:)
:)
سلام
من ترجیح میدم توی جوونی بمیرم مثلا 26الی 30 سالگی...زودترم شد مشکلی ندارم...
نوع مرگمم ترجیح میدم مرگ مغزی شم اعضای بدنمو اهدا کنن 
سلام... دم شما گرم :)
در رکاب امام زمانم شهید شوم
البته اگر خدا اینطور دوست داشته باشه!
:|
تو امامزاده کنار ضریح طوری که سرمو به ضریح تکیه دادم  و خیلی اروم چشامو ببندم و برم از این دنیا ....
سن 50 تا 55 وقتی که تو زندگیم ارامش واقعی رو پیدا کنم  و حداقل به یه چندنفری  کمک کرده باشم که به جاهای خوب برسن و بتونن قشنگ زندگی کردنو تجربه کنن (مثلا بچه های خودم و خیلی از بچه های دیگه)

قشنگ بود :)
واقعا نمیدونم...
:|
۱۹ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۰ عاشق بارون...
مهم نیست کِی! هر وقت! بعد هم تو دریا غرق شم و پیدا هم نشم. :|
غرق شدن یکی از ترس های همیشگی منه.
۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۵ آقای سر به هوا ...
به شخصه دوست دارم مرگم مثل چگوارا باشه .
دوست دارم یه کار بزرگی کنم که بعد از مرگم معلوم بشه ...
مثلا موقعی که دارم جون یکی رو نجات میدم .
نمی دونم چگوارا چه شکلی مرده... اما دم شما گرم :)
سلام :)
از وقتی این پستو دیدم ( تقریبا ی هفته پیش ) هی دارم بهش فک میکنم . هنوز ب هیچ نتیجه ای نرسیدم :|
چیزی به ذهنم رسید میگم :)
سلام... چیزی به ذهنت رسید حتماً بگو :)
۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۳:۳۵ بچه زنده -
سلام . خوب هستین ان شاءالله ؟ امیدوارم که باشین :)
مادربزرگ مان جان من وقت هفت سالم بود فوت کردن ... مزارشون تو بهشت رضاست اما یه گوشه زیر یه درخت کنار اون جاهایی که مثل جوی آب هست برای آبیاری درختا ... مان جان میگن همیشه می گفتن من مردم ببرینم تو یه روستایی زیر یه درختی خاکم کنین ...
من راجع به عمرم نظری ندارم یعنی الان پرم از حس های خوب می تونم فکر کنم تو همین سن و همین موقع بمیرم خوبه یا مثلا این اوجش نیست چند سال دیگه :)
ولی دلم می خواد یه دفعه بمیرم مثل هیچ کسی دوست ندارم مریض باشم مثلا یه تصادف سزیع :| ولی دلم می خواد زیر سایه یه درخت کنار یه جوی آب دفن بشم :)ارثیه :)
سلام... خوبم... ممنون :)
خدا رحمتشون کنه... من هم وقتی چهارده سالم بود مادربزرگم فوت شد.
من هم خیلی دلم میخواد زیر سایه یه درخت دفن بشم... ترجیحاً درخت مجنون :)
چه پست باحالی
من دوست دارم مرگم ناگهانی و یهویی باشه؛ تصادف یا سقوط هواپیما یا نهایتاً ایست قلبی
سقوط هواپیما رو ترجیح میدم البته. ی مدت همش سوار هواپیما میشدم دعا میکردم سقوط کنه :)))
اگر پسرکم نبود الان هم زمان مناسبی بود
ولی به خاطر پسرم و به دلیل این که تربیت هیچکس جز خودمو قبول ندارم :)) ترجیحا 10 سال دیگه که حداقل دیپلمشو گرفته باشه و نگرانش نباشم
پسرها هر چی بزرگتر میشن بیشتر به مادر احتیاج دارند... اگه جای پسرتون بودید نمی گفتید 10 سال دیگه :)

یه تعدادی از نظرات رو خوندم برام جالب بود و متفاوت از من

وقتی خیلی ناامیدم

صبر میکنم تا شب بشه یا تنها بشم

میرم یه گوشه اشک میریزم و همون لحظه به خدا التماس میکنم که خدایا بسته

دیگه خسته شدم:)

التماس دعا

 

:)
سوال خوبی پرسیدی ، چون بالاخره مرگ شتریه که به هممون یه بیلاخ نشون میده . سن خاصی مد نظرم نیست ، اما قبل از اینکه همه کارهامو انجام دادم بمیرم ، ترجیحا یک کار باقیمونده باشه که ببینیم کدوم یکی از اطرافیانم میتونه اون رو برام انجام بده ، دقیقا میخوام در راه رسیدن به هدفم هم بمیرم ، حالا یعنی چی میتونه باشه ؟ . اگر قبل از مرگ چند دقیقه وقت داشته باشم ، فقط چند دقیقه ، یا حداکثر سه چهار ساعت ، تا به خودم فکر کنم ، به کار هایی که انجام دادم ، به بچگیام ، به دوره ای که ادم های اطرافم کم کم می مردن ، به لاشی بازی هایی که دراوردم ، به پیاده روی هام و فکر هایی که داشتم ، به افرادی که هنوز زندگی میکنند و نوزادایی هم که تازه متولد میشن ، حتی میخوام به ادم های خارجی هم فکر کنم . فقط میخوام یه چند وقتی بهم فرصت داده بشه ، البته و اگاه از اینکه دارم میمیرم ، مثلا زلزله بیاد و اوار بیفته روم و کم کم جون بدم
جالب بود.
یه روزی بعد از ده سال کسی رو که دوست داشتم دیدم. کسی رو که ده سال منتظر بودم دوستم داشته باشه و همیشه میشنیدم که دوستم نداره، کسی که پنج سال حتی ازش خبری نداشتم. من دختر جسور و قوی و پر امیدی بودم حتی با نداشتنش. هیچوقت دوست نداشتم بمیرم، نداشتمش ولی از زنده بودن استفاده میکردم برای لمس زیبایی ها،موفق شدم، وکیل شدم،دف نواز شدم،نقاشی کشیدم.تا اون شب..تازه از زندان آزاد شده بود بعد از ۶سال،با سختی مجبور شدم باهام قراری بذاره،وقتی سوار ماشین شدم بهش گفتم فقط یکساعت دوستم داشته باش، قبول کرد،تا خواست بگه دوستم داره، گفتم نه... نگو.  بعدش دستش رو گرفتم، برای اولین بار اون لحظه توی بیستو شش سالگی از صمیم قلب دوست داشتم بمیرم،به خودشم گفتم الان تنها لحظه ای هست که آماده ی مردنم.. ولی الان که بازم اون رفت واسه همیشه،دوست ندارم بمیرم، دوست دارم تا هشتاد سالگی،نود سالگی زنده بمونم، عاشق بشم و عشق رو لمس کنم، مادر و مادربزرگ بشم، بازم خوب زندگی کنم و یک نیمه شب رو به گنبد طلایی توی صحن انقلاب آروم چشمام رو ببندم...
:)
80سالگی+روز برفی+شومینه+صندلی راحتی+مسخ کافکا تو دست چپ+شراب تو دست راست+ایست قلبی
سجاد خودتی؟!!! (الکی مثلاً من کنارت نبودم وقتی داشتی کامنت می فرستادی)
80 سالگی خیلی زیاده... من 60 سالگی رو پیشنهاد می کنم + روز برفی و شومینه و صندلی راحتی دیگه خیلی رویاییه... فراموش نکن که اینجا ایرانه + با دست چپت مشکل ندارم... اما دست راستت بشکنه ایشالله + ایست قلبی هم خوبه... کلاس داره... روحت شاد :)
۱۶ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۹ ‌سَ‌ـم‌ـا ..
مهم نیست .. شایدهم باشه ولی الان نمی‌تونم بگم .. فقط دوست دارم قبلش، گلهارو آب بدم .. صورت خواهرم رو ببوسم .. ب بابام لبخند بزنم و مامانم رو محکم بغل کنم .. بعدش .. تو خواب یا هرجای دیگه .. برم ..
خوب بود :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">