آبو









اولین تصویر زندگی من

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۰۸ ق.ظ

یادمه سه سالم بود... برادرم که اون سال کلاس اول ابتدایی بود یه عینک ته استکانی گنده داشت که نصف صورتش رو پوشونده بود... معلمشون ازشون خواسته بود یه پیاز عمل بیارن... توی یه لیوان آب... تنها تصویری که یادمه تصویر داداشمه با اون عینک مسخره اش که یه لیوان توی دستشه... که توش یه پیاز گنده ست... انقدر گنده که دیگه از توی لیوان در نمیاد :)

۹۴/۱۰/۲۷
مجتبی

نظرات  (۲۷)

چ جالب ک یادت مونده این قدیمی ترین تصویره :)
هیچ وقت یادم نمیره :)
۲۷ دی ۹۴ ، ۰۰:۱۵ خانم الف
چه تصویر جالبی :)

اولین تصویر زندگی من که یادم مونده اینه که چطور از پله های خونه ی مامان بزرگم افتادم :| میخواستم بدوم در حیاطُ باز کنم که با سر رفتم رو موزاییک ها :|
نمیدونم فک کنم سه چهار سالم بود.
اولین تصویر زندگی شما هم جالب بود :)
من یه تصویر واحد یادم نمیاد!
چند تا تصویره!
گنگ و محو و تار ... !
کیفیت تصاویرم خوب نیست!
من از این تصاویر محو و تار زیاد یادم مونده... اما این یکی خیلی واضحه... full hd 3D :)
۲۷ دی ۹۴ ، ۰۰:۳۶ خانم جیم
ای جان.. چقدر جالب.. چقد خوب که یادتون مونده این تصویر خیلی قدیمی رو :)
بله... خیلی هم جالب :)
تازه راه افتاده بودم، روی ایوون خونه ی مادربزرگم بودم که یه خانم تقریبا مسنی صدام کرد تا بهم از یه شیشه ی بزرگ، آجیل بده...
بعدها  مامان تعریف کرد که اون خانم بچه نداشته و مستاجر مامان بزرگ اینا بوده و منو بعضی وقتا می ذاشته پیشش...ننه افشان می گفتن بهش...اون شیشه آجیل و ایوون خیلی خوب یادمه،  و صداش...
خدارحمتش کنه، پسرعمه باعث شدی یه یادی ازش کنم :) 
تازه راه افتاده بودید؟!!!... عجب حافظه ای :)
خدا همه رفتگان و نرفتگان رو بیامرزه :)
بله ؛)
تازه یکی از بچه های کلاسمون ادعا می کنه مکالمه پدر مادرشو تو روزی که می خواستن براش شناسنامه بگیرن یادشه: دی
ما که باورمون نشد ولی شواهد مبنی بر این بود که راست می گه...
این دیگه خیلی عجیبه!!!... دارم سعی می کنم باور کنم اما خیلی سخته!!!
اولین تصویر زندگی من اینه که یادشون رفته بود منو از مهد بیارن تا شب مونده بودم مهد :|
خیلی هم خوب :)
:))
:)
۲۷ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۳ نرگس هستم
ببخشید دیشب نتم قطع شد تا همین الان.

باید فکر کرد دید چ باید کرد. علاوه بر این ک همزمان در مورد اینک شما هم بتونین حرف بزنین کار بکنیم:)))

این پستم خیلی خوب بود:)
خواهش می کنم... حدس زده بودم :)

ممنونم :)
عجب پیازی:دی
:)
:))

من یادم نی اولین بود یا چندمی ولی اون چیزی که الان تو خاطرمه صحنه ی جالبی نبود ...

پیازو چجوری تولید میکنن ؟

بعد اینکه ... 

هیچی سلامتی
من یادمه کلاس اول ابتدایی یکی از کارهایی که باید انجام می دادیم همین تولید پیاز بود... الآن یادم نیست چه طوری تولیدش کردم :|
سلامت باشی... کامنت ها رو باز کنی... لبخند :) بزنی... بوس بوس :)
یعنی من تا شب جلو دم مهد بودم خوبه ؟که میگی خیلیم خوب؟[آیکون به شدت متاسف]
چی بگم؟... بگم خیلی هم بد؟! :|
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۵:۴۲ مــــــــ. یــ.مــ
:/
سلام ببخشید که مزاحمتون میشم بلاگفا باز پوکید؟!!!
سلام.
خواهش می کنم.
نه... مشکلی نداره.
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۸:۱۲ ܜܔܢܜ پسر خط خطی ܜܔܢܜ
:)
فتااات

یه جا کامنتی تو ستون سمت چپ گذاشتم :))
قربانت :)

دیدمش... اما دستم نمیره سمتش کامنت بفرستم... یعنی هر دفعه بازش می کنم یه چیزی بنویسم پشیمون میشم.
۲۸ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۸ مــــــــ. یــ.مــ
:/
پس چرا وب هانیه برای من باز نمیشه 
میزنه سرویس نات اویلبل:|
کیبوردم انگلیسی نداره:)
وب هانیه مشکلی نداره... احتمالاً اشکال از سیستم شماست.
۲۹ دی ۹۴ ، ۰۱:۲۷ نفس نقره ای
چه باحال من یادم نمیاد اصلا!
من هم خیلی چیزها یادم نمیاد :)
تا همین چن سال پیش هم فک کنم این پیازه بود :)
واقعاً؟!!!... نمی دونستم :)
یعنی من تا شب جلو مهد تو سرما موندم اونم تا شب خوبه؟:|
من معذرت میخوام :|
نه معذرت خواهی الان به چه دردم میخوره ؟:|
الان توضیح بده تا 10 شب جلو مهد بودن خوبست آیا؟:|
آره... خیلی هم خوبه... کجا از مهد کودک بهتر؟
یعنی من ظهر تا 10شب بمونم جلو مهد اونم تو اون سرما خوبه؟
بگو خوبه کیوتین اینجاس:/
چی بگم؟... خودت جواب درست رو انتخاب کن من بگم... خدایا توبه :|
+ البته گیوتین درسته... نه کیوتین :)
اگه خوبه چرا معذرت خواستی؟هان؟
من غلط خوردم... یه جواب انتخاب کن تا من بگم و یه نفس راحت بکشم :(
اگه قرار بود یه جواب پیدا کنم خودم از خودم میپرسیدم یا برا خودم کامن میزاشتم جوابم میدادم...الان تو به چه دردی میخوری؟:/
این چند سال برا چی درس خوندی؟:/
خب من هر چی میگم ایراد می گیری... من دیگه نمی دونم چی باید بگم... بعدش هم... من درس نخوندم که بتونم به کامنت های وبلاگم جواب های قشنگ بدم :)
الان بر میگردیم سر خونه اول؟
چرا فراموش شدن من و موندنم جلوی مهد خیلیم خوبه هان؟://
:|
ایکون به شدت متاسف:/

|:
۳۰ دی ۹۴ ، ۱۸:۲۴ ‌سَ‌ـم‌ـا ..
کاش من هم یادم بود ک پیاز .. سبزیِ عید .. یا هر چیزِ دیگه‌ای ب عمل بیارم ولی .. هیچوقت نشد .. همیشه گندید .. خراب شد .. مثل خیلی چیزها ..
:|
هِهه :)) دایی منم قدیما از اون عینک ها میزد :)
:)
من چند وقت یه بار چیزایی که از بچگی یادم مونده رو واس مامان تعریف میکنم بعد ازش میپرسم که تو هر کدوم چن سالم بوده تا بفهمم اولین خاطره ام چیه.هر دفعه ام یادم میره!:|
خیلی هم خوب :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">