آبو









خداحافظی طولانی

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۴۲ ب.ظ

آدم ها همیشه در مقابل از بین رفتن چیزهایی که دوست دارند مقاومت می کنند... وقتی هم که زورشون به جبر زمونه نرسید و اون چیزهای دوست داشتنی از بین رفت در مقابل از بین رفتن خاطره های خوبی که دارند مقاومت می کنند... به ظاهر این خاطره ها هیچ کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی کنه و نمی تونه روزهای خوب گذشته رو برگردونه... اما اینکه آدم خاطره داشته باشه خیلی خوبه... خیلی زیاد... دارم سعی می کنم با خاطرات روزهای خوبم زندگی کنم... دارم سعی میکنم روزهای خوب بسازم... دارم سعی می کنم فراموش نکنم... کار سختی نیست :)


+ ببینید.

۹۴/۱۱/۲۵
مجتبی

نظرات  (۳۳)

اوهوم همینطوره :)) خاطره های خوب، خیلی خوبن :)
+ با توجه به عنوان میخواید از وبلاگ خداحافظی کنید؟ :( :|
:)
+ الآن نه... اما به زودی... خداحافظی کامل هم نه... بعداً درباره اش توضیح میدم :)
۲۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۶ چنگیز سیبیل
این چی بود؟
از اول یه جور دیگه بخونش... اونجوری که فکر می کنی نیست.
دارم سعی میکنم فراموش نکنم...
من دارم سعی میکنم به یاد بیارم...کدومش سخت تره؟

سلامم یادمِ...لبخند. سلام.
فکر می کنم به یاد آوردن سخت تر باشه.

سلام :)
(:{؟
1395/02/01
بعضی حس و حال ها واسه زمانه خودش قشنگ و هیجان انگیزه
بعد از اون دیگه اون هیجان سابق رو نداره حت اگر دباره تکرار بشه
انگاری که اون شادی واسه همون ورژن قدیممون بود!
اوهوم... بعضی حس و حال ها.
همینطوری دلم خواست یه نظر بنویسم اینجا. همینطوری الکی. دارم فکر میکنم به چه چیز این وبلاگ میتونم گیر بدم:)))))
خیلی کار خوبی کردید... خیلی خیلی ممنون :)
به بی محتوی بودن مطالبش، به بدقولی و بداخلاقی نویسنده اش و به خیلی چیزهای دیگه می تونید گیر بدید :)
قرار چچ اتفاقی بیوفته؟ ک تو نظرات نوشتین؟
دو ماه دیگه قراره برم سربازی... از همین حالا دارم برای خداحافظی آماده میشم :)
واقعا؟ نمیدونم چ واکنشی داشته باشم واقعا:D
اونجا نت نداره؟:D
نت؟!!!... توی پادگان؟!!!... اونجا موبایل نمیشه برد چه برسه به اینترنت.
اما برمی گردم و ادامه میدم... با خاطرات سربازی :)
خودتون میخواین برین؟ یا مجبوریه؟
تو دنیا آدمی بوده ک ب خاطر وبلاگش نره سربازی:D:D:D:D
کی دلش میخواد بره سربازی!!!... اجباریه.
نمی دونم... شاید هم باشه :)
دلم گرفت:D

هر وقت مرخصی گرفتین بنویسین:D
چشم :)
اما هنوز چیزی ک بهش بشه گیر داد پیدا نکردم:D
همیشه یه چیزهایی برای گیر دادن هست... بگردید حتماً پیدا می کنید :)
حالم گرفته شد دیگ.

حتما ادامه بدید ها. حتما حتما
حتماً ادامه میدم... حتماً حتماً :)
من یه سوال بزرگ برام پیش اومده. میتونین حدس بزنین چیه؟
نه... نمی تونم حدس بزنم... بپرسید.
هیچی:D

تو این مدت کوتاه میخواین چیکارا بکنین؟
سوال بزرگتون این بود؟!!!
یه قصه نصفه و نیمه دارم... میخوام کاملش کنم... البته بعید می دونم موفق بشم.
میخوام یه کلیپ بسازم با موضوع وب گردی.
فعلاً همین.
هیچی ینی سوال اصلی رو نپرسیدم دیگ. یه سوال فرعی پرسیدم:D

این داستان نصفه نیمه هه کدوم داستان نصفه نیمه هه ی؟:D
همون داستان نصفه و نیمه که درباره اش توضیح داده بودم... درباره اون وبلاگ شما.
خب تو این دوماه جز همه ی اینا هیچ کار دیگ ای ندارین؟؟؟؟ یکم دیگ فکر کنین شاید یه کار اصلی ب ذهنتون خطور کردا؟؟؟ خطور درسته؟:D
آها... یادم اومد... راستش درباره اش خیلی فکر کردم... اما راهی به ذهنم نرسید... نامه هم لازم نیست... ایندفعه اگه ببینمش حتماً بهش میگم.
خطور هم درسته :)
:)
نمیدونم چی بنویسم دیگ
من هم نمی دونم :)
موفق باشید فکر کنم بهترین گزینه باشه:D
منم فردا شیمی دارم. میشه متقابلا گفتتش
ممنونم :)
موفق باشید :)
نرگس خانوم ایشون بری سربازی بیاد دیگه بیچاره شدیم:/
چرا؟!!!
:))چرا؟
من هم خیلی دلم میخواد بدونم... چرا واقعاً؟!!! :|
میشه اسطوره ای توی سربازی که ما ندیدیم و همش چاخان پشت چاخان ....در ضمن آبو خان من باهات قهرم 
من و چاخان؟!!!... چرا قهر؟!!!
چاخانی ک ب کسی آسیب نرسونه اشکال نداره. من از همین جا بهتون میگم مشکلی نیست اگ ام قرار همش چاخان پشت چاخان باشه:))
ایول... چاخانِ بی ضرر خیلی هم خوبه... مثل خیلی از چیزهایی که من اینجا می نویسم :)
من خودم سال اول دبستان قلبمو عمل کرده بودم:D:D:D
واقعاً؟!!!
نه:))
از چاخانای بی ضرر زندگیم بود. باعث میشد کسی اذیتم نکنه:))
خیلی هم خوب :)
چاخان بی ضرر نبود خودش میدونه برا چیه:/
با من حرف نزن و تموم:/
دیگه آبویی به اسم اسرا نداری فاتحه بخون ...مرد 
من معذرت میخوام.
میگم با من حرف نزن قهرم:/
چشم :|
باز که حرف زدی:/
:|
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۰ وحشی بی فقی
نظرمو بگم؟
بله... حتماً.
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۵۸ وحشی بی فقی
فکر می‌کنم این یه کمی ظلمه.
مثل این‌که ولی دم خودتونید و مجرم خودتون.

مثل خودکشیه زندگی با خاطرات چیزایی که از بین رفتند.

نمی‌دونم اون کاری که من می‌کنم رو می‌کنید یا نه،
مثل این‌ شده که واقعیات رو راحت پشت خاطراتم قایم می‌کنم و حذفشون می‌کنم تا تلخیشون‌و تحمل نکنم.
وقتی گذشته بهتر از آینده ست و هیچ امیدی هم به بهتر شدن نیست چاره دیگه ای داریم؟
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۱۶ وحشی بی فقی
بله داریم.
خیلی هم خوب :)
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۲۶ وحشی بی فقی
نمی‌پرسید چی؟
نه... اما شما بگید :)
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۰۶ وحشی بی فقی
من می‌خواستم بگم نمی‌دونم.
خیلی هم خوب :)
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۳ ‌سَ‌ـم‌ـا ..
دارم سعی می کنم فراموش نکنم ..
و دیگر هیچ .. :)
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">