آبو









معذرت

سه شنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۵۳ ب.ظ

به خاطر همه حرف هایی که باید می گفتم و نگفتم از خودم معذرت میخوام.


+ ببینید.

۹۴/۱۱/۲۷
مجتبی

نظرات  (۳۳)

این پست چرا نظر نداره:(
الآن داره :)
حوصله ی حرف زدن دارین؟
بله :)
نقدای مسعود فراستی و خوندین راجب فیلمای جشنواره?:D
نه... ولی چند شب برنامه هفت رو دیدم... چون فیلم ها رو ندیدم نمی تونم بگم باهاش موافقم یا نه... اما من بیشتر وقت ها باهاش مخالفم :)
عه. من فکر میکردم کلا از بیخ باهاش مشکل داشتین:D
اصن خیلی وقت میخوام راجبش حرف بزنم:D

آخه از وقتی نقداشو میخونم تازه میفهمم سینما اصن چ شکلی هست.

حالا ک یکم ملایم تر در موردش حرف زدین تمام نقش هام نقش براب شد:D
آدم با سوادیه... و یکی از بهترین منتقدهای این مملکت... اما من یه ذره با ادبیاتش مشکل دارم... ایرادات دیگه ای هم میشه ازش گرفت... مثلاً اینکه خیلی تک بعدی به فیلم ها نگاه می کنه... اگه از یه فیلم خوشش نیاد از همه چی اون فیلم بد میگه و اصلاً خوبی هاش رو نمی بینه... اما اگه از یه فیلم خوشش بیاد فقط از خوبی هاش میگه و اصلاً بدی هاش رو نمی بینه... هر فیلمی هم با قواعد سینمای کلاسیک ساخته نشده باشه رو کلاً رد می کنه... مثلاً از بیخ با دوربین روی دست مخالفه... حالا چه خوبش چه بدش... درباره اش میشه خیلی حرف زد... اما نمیشه خیلی بهش ایراد گرفت... به قول بهروز افخمی مسعود فراستی انقدر فیلم دیده که باید بهش حق بدیم با بیشتر فیلم ها مخالف باشه.
حالا چه نقشه ای داشتید؟
نقد فیلم در دنیای تو ساعت چند است و دیدین؟ هم تعریف کرد و هم عیب هاشو گفت. همه ی نقداشو نخوندین احتمالا. این از این

از بیخ با دوربین رو دست مخالف نیست میگ کاربلدی میخواد. مثلا از دوربین رو دست فیلم بغض تعریف کرد. خیلیم تعریف کرد. پس باید همه نقداشو دنبال کنین. اینم از این

پشیمون شدم. نمیدونم چرا انقدر ناراحتم. نمیخوام راجب چیز جدی ای حرف بزنم:D
همین که از دوربین روی دست فیلم جدایی نادر از سیمین ایراد میگیره من دیگه حرفی ندارم :|

اگه پشیمون شدید پس درباره چیزهای جدی حرف نزنید... کار سختی نیست... ناراحتی هم نداره :)
من متوجه یه موضوعی شدم اینکه هیچ چیزی به اون اندازه برام جدی نیست

چطور بگم. مثلا انگار اصن هیچی برام جدی نیست انگار مثلا همه چی رو هواست
خیلی محو همه چی

هیچی چیزی اونقدرا مهم نیست

همینطوری همه چی داره میگذره. مثل یه حاله . حاله درسته؟
من هم همین شکلی ام... یعنی هیچ چیزی خیلی برام جدی نیست... از این بابت ناراحت نیستم... خوشحال هم نیستم.
هاله درسته :)
نه آخه من همش فکر میکنم اتفاقات جدی هنوز نیوفتادن بعدا قرار بیوفتن. ولی وقتی راجب اتفاقاتی ک برام میوفتن حرف میزنم ب نظر دیگران خیلی هم جدین. 

راستی شما قرار بود یکی دوتا از اتفاقات جالبی ک افتاده بود و تعریف کنین:D
می فهمم چی میگید... اما نمی تونم درباره اش توضیح بدم.

من هیچ وقت حافظه خوبی نداشتم... کدوم ها رو تعریف کرده بودم؟
اره منم نمیتونم توضیح بدم. مثل اینک بخوای راجب زمان توضیح بدی. میدونی چی ها. ولی وقتی قرار باشه بگیش نمیتونی بگیش. وای چ خوب ک شما اینطورید. الان اینطوری ک شما هم همش فکر میکنین قرار اتفاقات جدی جدی تو اینده بیوفته یا چیزای جدی قرار بعدا ب وجود بیاد تا جدی ب نظر برسن؟

فقط اونی ک از ارتفاع افتاده بودین از کوه. بعد نجات پیدا کردین:D
اوهوم... اتفاقات آینده خیلی جدی به نظر میاد... اما همین که وارد آینده میشی می بینی باز هم اتفاقات آینده جدی تر از زمان حال به نظر میاد... همین طوری آینده پشت آینده تا وقتی که جدی ترین اتفاق زندگی میاد سراغمون :)

یادمه بچه بودم داداشم میخواست طرز صحیح رد شدن از خیابون رو بهم آموزش بده... بهم گفت اصلاً به دور و برت نگاه نکن... فقط به جلو نگاه کن و حرکت کن... بعد دستم رو چسبید و با سرعت حرکت کردیم اون سمت خیابون... من چشم هام رو از ترس بسته بودم و فقط صدای ترمز ماشین ها و بوق ماشین ها و فحش راننده ها رو می شنیدم... چند روز بعد اولین باری که خواستم این مدلی از خیابون رد بشم تا وسط خیابون رفتم و دیگه نتونستم طاقت بیارم... سمت چپم رو نگاه کردم و دیدم یه وانت با سرعت داره میاد سمتم... همون جا خشک شده بودم و نمی تونستم حرکت کنم... وانت ترمز کرد و تقریباً ده سانتی من ایستاد... فکر کنم هشت سالم بود... اون موقع نمی فهمیدم ترس از مرگ یعنی چی... برای همین این شیوه رد از خیابون رو ادامه دادم :)
دقیقااااااااااااااااااااااااااا.
دلم نمیخواد اینطور باشه. من هیچی از زندگی نمیفهمم اینطوری:| هیچی:| هیچیه هیچی

من هشت سالگی ترس از مرگ نداشتم. ولی از اون دختره ک موهاش جلوی صورتش بود از تلویزیون میومد بیرون خیلی میترسیدم. هنوزم میترسم:| بعدا ها آبجیم بهم گفت واسه این کلا میترسی چون ممکن اون موجود خطرناک تو رو بکشه. ولی هنوزم فکر نکنم ترسام به خاطر این باشه ک موجود ترسناکی بخواد منو بکشه!
دیگ چی؟ یکی دیگ ام بود

ما وقتایی ک حالمون بده تو خیابونا بزرگ و شلوغ داد میزنیم رو به ماشینایی ک دارن میان سمتمون وقتی میخوایم از خیابون رد بشیم. خیلی کیف میده خیلی. صدای آدم گم میشه بین صدای ماشینا. امتحانش کردین تا حالا؟


مگه زندگی همه اش جدیه که میگید هیچی از زندگی نمی فهمید؟!!!... شما خیلی بیشتر از سنتون از زندگی می فهمید... این رو با اطمینان میگم.

نه این کار رو نکردم... اما فصل نارنج که میشد ما وقتی داشتیم از مدرسه برمی گشتیم نارنج های درخت های توی پیاده رو رو می کندیم (پیاده رو های بابل پر از درخت نارنجه) و ماشین هایی که رد میشدن ما نارنج ها رو قل میدادیم وسط خیابون... تا زمانی که نارنج داشت قل می خورد اگه ماشینی از روش رد میشد یک امتیاز می گرفتیم... تا برسیم خونه هر کی بیشتر امتیاز داشت برنده میشد... می دونم کار خوبی نمی کردیم که نعمت خدا رو حیف و میل می کردیم... اما خیلی حال میداد :)

این یکی یه ذره ترسناکه... من که هر وقت یادش می افتم انقدر می ترسم که نمی تونم بخوابم... یه شب که خواب بودم نمی دونم ساعت چند بود که از خواب بیدار شدم... همین که چشم هام رو باز کردم یه صدای سوت وحشتناکی توی گوشم بود... تنم گز گز میشد... انگار هزار تا سوزن توی بدنم داشت فرو میشد... قلبم خیلی تند می زد... یه صداهای مبهمی هم می شنیدم... حرف هم نمی تونستم بزنم... تقریباً سه چهار دقیقه توی همین وضعیت بودم... تا اینکه تموم شد و بعدش دیگه نتونستم بخوابم تا صبح... مطمئنم بیدار بودم و خواب نمی دیدم... چند وقت پیش هم دوباره این اتفاق تکرار شد.
تو این اوضاع کمبود اعتماد ب نفسی و لهیدگی حرف خیلی خوبی بود. ممنونم ک گفتینش:)

چ ایده ی باحالی. چ ایده خیلی خیلی باحالی:) ولی خب مثلا با یه چیز دیگ. یه چیزی ک له شدش ب درد بخوره مثلا...

این دلیل علمی داره ها. واسه منم خیلی پیش اومده. من همین چند وقت پیش کاملا بیدار بودم. یکی دستم و میکشید . نمیتونستم جیغ بزنم. کاملا بیدار بودم . اتاقم بود. تاریک بود کامپیوتر جلوم بود اصن بیدار بودم چشم باز بود. ولی نمیتونستم حتی حرف بزنم. اولا ک اینطور میشد میرفتم تو حال پیش بابام. الان دیگ عادت کردم. ایت الکرسی ک بخونین آروم میشین این موقع ها. نترسین:) شام کم تر بخورین:D :))
خواهش می کنم :)

این بازی رو من اختراع کرده بودم... حالا اون دنیا چه بلایی سرم میاد معلوم نیست :)

امشب چون صبحانه و ناهار نخورده بودم شام زیاد خوردم... خدا به دادم برسه :)

+ یه سوال... یادمه قبلاً گفته بودید فیلم "قندون جهیزیه" رو دیدید... فیلم خوبیه؟... ببینمش؟
نه به نظرم. جاش مری و مکس و ببینین اگ ندیدین:)

دیگ حوصلتون رفته احتمالا. دیگ نمیخوام بیشتر از این وقتتون و بگیرم.
نمیدونم بنویسم مرسی ک وقت گذاشتین یا اینک ببخشید اینقده وقت گرفتم. هر کدوم صلاح رو انتخاب کنین خودتون:D

ممنونم. خیلی ممنون. واس خاطر همه چی:)

شبتون بخیر:)
قندون جهیزیه رو می بینم :)

من باید از شما تشکر کنم... دلم میخواست یه ذره با یه نفر حرف بزنم که یهو شما اومدید... خیلی خیلی ممنون :)

شبتون به خیر :)
:/
چرا؟!!!
نرگس دخترم باز از خواباتون حرف بزنین قولی برای سالم موندنتون نمیدم:/
اگه با دقت می خوندی متوجه میشدی خواب نبود... عین واقعیت بود... خیلی هم ترسناک بود... تازه... شاید برای شما هم اتفاق بیفتد :)
با من حرف نزن قهرم همینو بس:/
ای بابا :|
اینا که چیزی نیست:D

نفس تنگی هم داره گاهی اوقات. در مورد آدم های مختلف متفاوته.

بعضی ها بهش میگن بختک. واسه خیلی ها پیش میاد. نمونه اش:
http://pink-monster.blogfa.com/post-1555.aspx

خواب نیست. حقیقتیِ ک ترسناک جلوه میکنه:)) چ جمله ای گفتم:))
آخ آخ نفس تنگی... من که به صورت پیش فرض نفس تنگی دارم... وقتی هم اینطوری میشم دیگه رسماً نفسم بالا نمیاد.
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۵۱ وحشی بی فقی
اندازه یه صحبت طولانی این جمله‌تون سخن‌رانی کردا!!
.
اما می‌دونید... من بیش‌تر به خاطر همه حرف‌های که نباید می‌گفتم و گفتم از خودم معذرت می‌خوام.
هر چند وقت یه بار باید از خودمون معذرت خواهی کنیم... دلیلش هم مهم نیست :)
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۵۳ وحشی بی فقی
چه‌قد این کامنتا برا من عجیبن!
اصلن این حسو تجربه نکردم. 0_0
من اصلن فکر می‌کردم بختک افسانه‌ست.  D: =))
حالا خیلی هم بد نیست... تجربه ست دیگه به هر حال :)
جنای زیر درخت انجیر ک قضیه شو میدونین؟بختک دقیقا مث اونه. یه دلیل برای مردمی ک دلیل این حالت رو موقع خواب نمیدونستن
نمیدونم چرا انقدر دارم در این زمینه با جدیت اطلاع رسانی میکنم:))))))))))))
قضیه شو نمی دونم.
اطلاع رسانی خوبه... در هر زمینه ای :)
آدمای احساساتی که جرات گفتن احساساتشون رو ندارن این راه رو انتخاب می کنن!!!
چقدر موافقم با این حرف
اینجوری نباشیا پسرعمه، حداقل ازین به بعد
:)
اینجوری هستم متاسفانه... اما دارم تلاش می کنم اینجوری نباشم :)
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۳۱ ‌سَ‌ـم‌ـا ..
من .. پیشِ احساسم .. شرمنده‌ام .. بخاطر همه چیزایی ک توی چشماش بود!
:|
انگار ولی چنگیز سیبیل یلی خوشش نمیاد:))))
جنای زیر درخت انجیر و بگم. وقتی زیر درخت انجیر میخوابی ب خاطر اینک نفس تنگی میگیری میگفتن قبل ها زیرش جن هست:D
فکر کنم درخت های دیگه هم همین طوری باشند... من درباره درخت گردو شنیده بودم.
+ اما اینکه یه سری دلایل کاملاً علمی رو به جن و بختک و این جور چیزها نسبت بدیم فقط از ما ایرانی ها برمیاد.
نها. ی خارجی راجب همین یه نقاشی کشیده. بزنین بختک ویکیپدیا میاره. تا حالا تو عمرم همچین مسئلی و اینقدر ادامه دار نکرده بومدم:))
ای بابا چرا لینکارو برداشتین؟تازه داشتم برای اینک توشون باشم واسه وبلاگم دنبال اسم میگشتم:D
این خارجی ها هم بدجوری بیکارند.
شما چرا انقدر اشتباه تایپی دارید؟!... باید چند بار کامنتتون رو بخونم تا متوجه بشم منظورتون چیه :|
اگه قراره متن های جدی و فکر شده بنویسید حتی اگه اسم هم داشته باشه من لینکش نمی کنم :)
با تبلت نظر میدم چون:))
بابا متن خودم متن کلا نوشته. تعریفتون چیه الان از جدی؟قبلا هم مینوشتم.لینکم میکردین تازه:D
اصلاً بهونه خوبی نبود :)
متن های جدی مثل بعضی از این وبلاگ های معروف که من اصلاً ازشون خوشم نمیاد... قبلاً باحال تر می نوشتید... الآن یه ذره محافظه کار شدید... تازه وبلاگتون اسم هم داشت :)
محافظ کار یعنی چی؟توضیح بدین:D
یعنی براتون مهمه بقیه با خوندن نوشته هاتون درباره شما چی فکر می کنند... یه جوری قبل از اینکه بنویسید به عاقبت نوشته هاتون فکر می کنید... این بد نیست... به قول شما متن هایی که می نویسید فکر شده و جدی میشه و از نظر عوام خوش فرم تر و قشنگ تر... اما اون حس و حال اصلی و واقعی که باید توی متن باشه رو از بین می بره.
اتفاقا قدیم اینطور بودم الان دیگ اینطور  نیستم:D
همین الان لینکارو دوباره راه میندازین اسم وبلاگ منم در صدر قرار  میدین:D
بالاخره یافتم ب چی گیر بدم:D
خیلی باید ببخشید... اما نظر مخاطب مهمه... شما خودتون که درباره خودتون نباید نظر بدید... مگه نقدهای مسعود فراستی رو نمی خونید؟ :)
لینک ها رو فعلاً راه نمیندازم... اصلاً اون بخش خوب نوشته ها برای همینه... هر کی یه وبلاگ خوب داشته باشه و متن های قشنگ بنویسه لینک میشه :)
حالا کی گفته مظر مخاطب همیشه درسته؟وقتی باید تسلیم بود ک نقد درست و ب جا باشه. من  تو خودمم خودمو بیشتر میشناسم.  میگم قدیم اینطور بودم. اتفاقا الاپن یکم بی پروا تر شدم:D
همین الان باید لینکارو راخ بندازین. اسم وبلاگمم بنویسین لبخند سبز:D
چهار تا غلط داشتید... 16 :)
نقد درست و به جا رو کی تعیین می کنه؟... به هر حال هر مخاطبی یه نظری داره... قبلاً انتقاد پذیر تر بودید :)
لبخند سبز؟!!!... اگه نوشته هاتون در حد قناری معدن هم باشه با این اسم به هیچ وجه لینکش نمی کنم :)
باشه شما درست میفرمایین:Dخوب شد الان؟:D
چرااااا؟
خیلی هم خوب :)
اگه یه فیلم ساخته بشه با اسم "لبخند سبز" شما میرین سینما و این فیلم رو نگاه می کنید؟
خیلیم اسم قشنگی. ب بهترین اتفاق دنیا بهتردن رنگ دنیا داده شده . حالا ک اینطوره ی لوگو ام واسش درست میکنین الاوه بر اینک در لینک ها اونم در صدر قرار میگیرم لوگومم اون گوشه هست. هر چ زودتر انجامشون بدین:|
الاوه نه... علاوه :)
آخه برای لبخند سبز (!!!) چه لوگویی میشه ساخت؟!!!... من سعی می کنم برای ساخت لوگو... اما قضیه اون لینک های گوشه وبلاگ کلاً منتفیه.
اصل لینک. د بذارید دیگ سریع تر . من منتظرم
اصرار نکنید... نمیشه.
اچرا نمیشه؟؟؟؟
به دلایلی.
جدی هستین؟
تقریباً :)
باشه. شب بخیر:)
اینجا هنوز شب نشد... تقریباً بیست دقیقه مونده به شب شما هم به خیر :)
هعی...
موافقم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">