آبو









اسفند هم اسفندهای قدیم

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۴۷ ق.ظ

نمی دونم چرا این روزها نمی تونم خوشحال باشم... دلایل زیادی برای خوشحال بودن دارم... اما خوشحال نیستم... اتفاقات خوب امروز هم نتونست حتی یه لبخند کم رنگ بیاره روی لبم... خیابون گردی با رضا... تخمه شکستن و تف کردن پوست تخمه توی پیاده رو... تمدید شدن تاریخ اعزامم... دانشگاه رفتن بعد از نمی دونم چند هفته... حتی وقتی امشب رسیدم خونه و همه برق ها خاموش بود و همین که بخاری رو روشن کردم روی زمین ولو شدم و به ساعت نگاه کردم و با خودم گفتم "کی حال داره شام درست کنه" و همون لحظه خانم بهاری زنگ خونه رو زد و یه ظرف غذا داد دستم... اینها اتفاقات کوچیکی نیست... بعد از این همه اتفاق خوب هیچ دلیلی برای غمگین بودن نیست... اصلاً اسفنده ماه اختراع شده برای خوشحال بودن... اما نمیدونم چرا این روزها نمی تونم خوشحال باشم.


+ بشنوید.

۹۴/۱۲/۱۲
مجتبی

نظرات  (۲۵)

من نیز مثل شما..

همه چی به کنار،
انداختن پوست تخمه تو پیاده رو خوشحالی داره عایا؟ :|
همه لذت تخمه خوردن به همین تف کردن پوستشه :)
خب تو خونه یه چیزی بذارین این کارُ انجام بدین آخه تو پیاده رو؟ :/
توی خونه که کیف نداره :)
بندگونِ خدا رفتگرا :(
من از همه شون معذرت میخوام... می دونم کار زشتیه... اما در مقابل لذتش نمیشه مقاومت کرد :)
:|
:)
ولی من جدیدا به این نتیجه رسیدم اسفند اختراع شده تا قششششنگ آدمو به زانو دربیاره -_-
قششششنگ یعنی خیلی قشنگ؟ :)
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۱۶ پریســـآتیـــــس : )
هیچوقت اسفند برام دوست داشتنی نبوده ... 
اما برای من همیشه دوست داشتنی بود... همیشه به جز امسال.
همین لبخندهای مجازیتونم تاثیرات اسفنده!
لبخندهای مجازی مزخرف ترین لبخندهای دنیا هستند. 
اسفند حس خوبی داره :) ولی خیلی غریبه چون همه منتظرن که بهار برسه ..
اوهوم... خیلی مظلومه :)
چون خیلی به خودتون تلقینای منفی میکنید!!!!!!
یه پست گذاشتم، که کار خوبه خدا درست کنه... خودم از اون موقع هی راه میرم و هی با خودم تکرار میکنم کار خوبه خدا درست کنه... یکی دو روز بعدش اتفاقای خوب شروع شد!!! اصن من نشستم فقط نگا میکنم!!!!
بلند نگفتماااا فقط تو ذهن خودم... از هر چی دلخور میشدم میگفتم کار خوبه خدا درست کنه.... یه جور خیلی خوبی داره همه چی رو درست میکنه!!!!!
یه دوستی یه بار بهم گفت آدم باید جلو خدا تریپ بیاد!!! باید خودشو واسه خدا لوس کنه!!!! من اولش همش میگفتم وای زشته!! اصن یعنی چی، من از چاپلوسی خوشم نمیاد و ... ولی این مدت که این جمله رو میگفتم گاهی هم همینطوری رو میکردم به خدا و میگفتم آخه یعنی واسه تو کاری داره اینو درست کنی؟؟؟؟ من که میدونم واسه تو سیم ثانیه ست!!!! و خلاصه از این حرفا... اعتراف میکنم ته دلمم باور واقعی نداشتم!!!! گاهی میزد به سرم که باز زنگ بزنم به فلانی رو بندازم و... ولی باز یه چیزی ته دلم میگفت حالا صبر کن!!!! و خداییش از اتفاقایی که داره تو زندگیم میافته خیلی راضیم...
شما هم گاهی این جمله رو پیش خودت تکرار کن... لزومی نداره کسی بدونه، یه چیزی بین شما و خدا باشه... یه حس خوبی میده... همه اطرافیان میگن روحیه ت از این رو به اون رو شده... امیدوارم واسه شما هم کارساز باشه :)
چشم... امتحان می کنیم ببینیم چی میشه... ممنونم :)
پوس تخم نریزین تو خیابون
سعی می کنم :)
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۵ وحشی بی فقی
می‌خواستم بگم که...
:|
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۸ وحشی بی فقی
می‌خواستم نگم که پوست تخمه رو توی پیاده‌رو تُف نکنید. :)

تا یه جایی هر کار دوس دارین بکنین :)


لب‌خند به لب ندارید، لب‌خند مجازی نذارید.
لطفن.
ممنون که نگفتید :)

چشم.

+ لطفاً درسته.
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۰ وحشی بی فقی
لطفن توی املا به من نگین چی درسته.
نمی تونم.
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۸ وحشی بی فقی
چه نا توان!! O_o
موافقم :)
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۱ وحشی بی فقی
چه قانع!!  O_o
:)
۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۷ وحشی بی فقی
چه سیاست حرص‌دهنده‌ای.  O_o
دهن آدمو رسـمن می‌بندین.
من معذرت میخوام.

+ رسماً درسته.
انصافا گاهی قشـــــنــــــگ حرص میدین آدمو! :)
موافقم :)
مردم تازه فهمیدن که حرص دادن یکی عوارض جانبیته :|
در حرص دادن آدم ها لذتی هست غیر قابل وصف :)
گفتم شرایطشو کم کنه قبول کن تو هم:|
اینقده بدم میاد عه عه از این بچه بازی شما دوتا نزارین یه داستانی تعریف کنم براتون:|
یه داستانی تعریف کن برامون :)
پسرعمه دلیل تا دلت بخواد پیدا می شه برا ناراحتی...
شما دوستای به این خوبی دارید؛ پس لبخند بزنید 
تازه منتظر  آدرس جدیدم باشید :)

من از همین حالا منتظر آدرسم :)
عاقا تاریخ اعزام رو انداختی عقب باید شام بدی ، اونوخ تو میگی نمیدونم چرا خوشحال نیستم ؟
من جای تو خوشحالم ، پاشو شامم رو بده 
D:
آخه خوشحالی نداره... از اینور دو ماه دیرتر میری از اونور هم دو ماه دیرتر میای... فرقی نداره :)

+ عاقا چیه؟!!!... آقا درسته.
داستانو بعد این که شرایطشو اون کم کرد تو هم قبول کردی میگم :|
و این که دیگه پا تو وب هیچ کدومتون نمیزارم شمام پا تو وب من بزارین پاهاتونو قلم میکنم :|
من معذرت میخوام.
منم اینجوریم.
بی فرهنگ!
اینجوری نباشید :)
نه منظورم قسمت خوشحال نبودن بود.
قسمت بی فرهنگ و تف کردن پوست تخمه رو با شما بودم!
من هم منظورم همون خوشحال نبودن بود.
در تف کردن پوست تخمه لذتی هست غیر قابل وصف :)
۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۰ عارفه الزهرا
شاید یه غم کهنه داره واسه خودش بازی میکنه تو قلبتون 
نمی دونم... شاید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">