آبو









راه رفتنی رو باید رفت... در بستنی رو باید؟... یه مدت نیستم... احتمالاً دو ماه... شاید هم کمتر... گفتم بگم که نگید نگفتی... اینجا رو هم دیگه نمیذارم روی حالت stand by... همین شکلی بمونه ملت از برکت وجودش فیض ببرند... دیگه همین... از خودتون مراقبت کنید... حتی شما دوست عزیز :)

۱۷ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۰
مجتبی

آدم سالی یه دونه کتاب بخونه ولی یه همچین کتابی بخونه... من که حالا حالا ها کتاب نمی خونم.

+ اگه مثل من حوصله کتاب خوندن ندارید فیلمش هم هست... به شدت توصیه میشه.

۸ نظر ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۹
مجتبی

فکر کنم مردم اروپا هم الآن دیگه خواب باشند... اما من هنوز نخوابیدم که هیچ تازه چشم هام هم اینجوریه O_O... میگن وقتی یکی بی خواب میشه یعنی یکی داره بهش فکر میکنه... خداوکیلی الآن وقت فکر کردن به موجودی مثل منه؟!!!... خواهشاً در انتخاب شخص مورد فکرتون دقت کنید اجازه بدید ما هم چند ساعت بخوابیم... با تشکر... مسئولین هم بعد از موضوع ورود بانوان به استادیوم ها به مسئله بی خوابی جوانان هم رسیدگی کنند... باز هم با تشکر :|

۵ نظر ۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۴۲
مجتبی

ما آدم های معمولی از قهرمان های سینما خیلی چیزها می تونیم یاد بگیریم... اما بعضی وقت ها به جای اینکه از اونها یاد بگیریم در مقابلشون احساس حقارت می کنیم... به خاطر اینکه مثل اونها فکر نمی کنیم و مثل اونها رفتار نمی کنیم... به خاطر اینکه خیلی راحت تسلیم میشیم و مثل اونها جنگیدن برای پیروز شدن رو بلد نیستیم... خوش به حال قهرمان ها... خیلی دوست داشتنی اند.

+ بشنوید.

۱۴ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۵
مجتبی

پسرم، شب ها اگه وقت آزاد داشتی و حوصله هم داشتی توی خیابون های شهر قدم بزن... به شهر و آدم هاش نگاه کن... و به روزهای گذشته و روزهایی که هنوز نیومده فکر کن... ولی حواست باشه اونقدر راه نری که از زانو درد نتونی بخوابی :|

۹ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۱
مجتبی

متاسفانه الآن اگه بخوای یه خونه جمع و جور توی یه کوچه خلوت داشته باشی که سالی یه بار یه دسته پرستو از بالای سرش پرواز کنند و یه حیاط کوچولو داشته باشه با یه صندلی چوبی که غروب ها روش بشینی و چایی بخوری انقدر رویایی به نظر می رسه که حتی وقتی بهش فکر می کنی به این حجم از خوش خیالی می خندی و ترجیح میدی بری پشت کامپیوتر بشینی و pes 2013 بازی کنی و به جای رویاپردازی از واقعیت های موجود لذت ببری.

۹ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۰
مجتبی

آقا یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه که به تصمیم آدم ها، سلیقه آدم ها و طرز تفکر آدم ها احترام بذاری... مگه نه؟... اگه دروغ میگم بگید دروغ میگی.

۷ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۱
مجتبی

داشتم مسواک میزدم که یهو یادم افتاد دو ساعت پیش مسواک زده بودم :|

۱۳ نظر ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۴۵
مجتبی

الآن چند روزی میشه که دارم فکر می کنم اگه یه وانت داشتم پشتش چی می نوشتم.


+ ببینید.

۱۱ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۴
مجتبی

از جمله افتخارات من اینه که هیشکی به غیر از من حق نداره حلما رو ماچ کنه... و اینکه حلما هیشکی رو به غیر من ماچ نمیکنه... به غیر از این دو مورد موفقیت چشم گیر دیگه ای توی چند سال گذشته نداشتم.


+ البته این یکی از معجزات سربازیه :)

۳ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۶
مجتبی

نه روز از سال جدید گذشته و حسن آقای روحانی تازه یادش اومده sms بده که مثلاً عید شما مبارک و این جور حرف ها... من هم از همین تریبون (چون تریبون دیگه ای ندارم) به ایشون میگم "عید شما هم مبارک... ایشالله این آخرین sms تبریک عیدتون باشه... با تشکر".

۸ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۹
مجتبی

تهران شهر مزخرفیه... شلوغی... ترافیکی که هیچ وقت تموم نمیشه... هوایی که در بهترین حالت بیشتر از دو ساعت تمیز نمی مونه... آدم های خسته... آدم های بی حال و بی حوصله... اما یه خوبی هایی هم داره... مثلاً من دیروز دو تا کتاب خریدم دو هزار تومن :|

۲۶ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۸
مجتبی

تنهایی یعنی با هیشکی حرف نزنی... یعنی حرف هات رو هیشکی نفهمه... یعنی حوصله شنیدن حرف های هیشکی رو نداشته باشی... تنهایی یعنی تا ساعت چهار صبح بیدار باشی... تنهایی این نیست که هیشکی دور و برت نباشه... تنهایی یعنی یه نفر نباشه... فقط یه نفر.

۲۳ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۱۲
مجتبی

چرا انقدر سرد و سنگین و کم انرژی و غمگین و بی حال شدیم؟... وبلاگ هم وبلاگ های قدیم؟

۱۴ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۵۶
مجتبی

بابام نماز ظهرش رو سال ۹۵ خوند... نماز عصرش رو سال ۹۶... حالا سوال من اینه که بعد از یه سال نماز قضا میشه یا نمیشه؟ :|

۲۱ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۰
مجتبی

یه سال دیگه هم تموم شد... با همه خوبی ها و بدی هاش (آخه یه جمله چه قدر می تونه کلیشه ای و مزخرف باشه!)... در نتیجه تموم شدن امسال همه آدم های دنیا یه سال بزرگتر شدند... دنیا هم به اندازه یه سال خراب تر شد... و ما مثل هر سال این موقع خوشحالیم... به خاطر اینکه شانس این رو داشتیم که یه بهار دیگه رو ببینیم... و این شانس کمی نیست... وقتی به دور و برمون نگاه می کنیم و می بینیم خیلی ها سال های قبل بودند و حالا نیستند... پس دعای اول... خدایا این آخرین بهار زندگی مون نباشه... سالی که گذشت سال خوبی بود؟... شما رو نمی دونم اما برای من سال عجیبی بود... تجربه های شگفت انگیزی داشتم... با آدم های زیادی آشنا شدم (تقریباً از همه استان های ایران)... آدم هایی که خیلی با هم فرق داشتند... و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی بودند... امسال سختی هایی هم داشت... مثل دوری و تنهایی و این جور چیزها... اما در کل سال بدی نبود... پس اول باید بگم خدا رو شکر... و اینکه خدایا سال بعد این موقع از الآن خوشحال تر و خوشبخت تر باشیم... و دعای آخر... که نمیگم... چون اینجا خانواده نشسته :)

عید همگی مبارک... حتی شما دوست عزیز :)

+ هیچ سالی بدون سرنا تحویل نمیشه... پس بشنوید... یه آهنگ مازندرانی با یه سرنای خوشگل :)

۸ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۱
مجتبی

یادمه یکی می گفت "وقتی عاشق میشی آهنگ های عاشقانه ای که می شنوی مخاطب پیدا می کنند"... این شاید کمترین خاصیت عشق باشه... که همین کمترین هم برای خودش خیلیه :)

۵ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۰
مجتبی

       

۲ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۸
مجتبی

جایزه شادترین آدم سال نود و پنج هم تعلق میگیره به آقای تقریباً سی ساله ای که کنار یه پراید مشکی که صدای موزیک جلفش گوش فلک رو کرده بود ایستاده بود و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم خیلی جدی بهم گفت "دوست عزیز، از این قسمت پیاده رو باید با غر رد بشی" :|

۵ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۶
مجتبی

آخرین پنجشنبه سال نود و پنج هم از راه رسید... یه یادی هم داشته باشیم از وبلاگ ها و بلاگرهایی که سال پیش بودند و حالا به هر دلیلی نیستند... یادشون گرامی :)

۱۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۵
مجتبی