آبو

تهران شهر مزخرفیه... شلوغی... ترافیکی که هیچ وقت تموم نمیشه... هوایی که در بهترین حالت بیشتر از دو ساعت تمیز نمی مونه... آدم های خسته... آدم های بی حال و بی حوصله... اما یه خوبی هایی هم داره... مثلاً من دیروز دو تا کتاب خریدم دو هزار تومن :|

۴ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۸
مجتبی

تنهایی یعنی با هیشکی حرف نزنی... یعنی حرف هات رو هیشکی نفهمه... یعنی حوصله شنیدن حرف های هیشکی رو نداشته باشی... تنهایی یعنی تا ساعت چهار صبح بیدار باشی... تنهایی این نیست که هیشکی دور و برت نباشه... تنهایی یعنی یه نفر نباشه... فقط یه نفر.

۲۳ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۱۲
مجتبی

چرا انقدر سرد و سنگین و کم انرژی و غمگین و بی حال شدیم؟... وبلاگ هم وبلاگ های قدیم؟

۱۴ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۵۶
مجتبی

بابام نماز ظهرش رو سال ۹۵ خوند... نماز عصرش رو سال ۹۶... حالا سوال من اینه که بعد از یه سال نماز قضا میشه یا نمیشه؟ :|

۲۱ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۰
مجتبی

یه سال دیگه هم تموم شد... با همه خوبی ها و بدی هاش (آخه یه جمله چه قدر می تونه کلیشه ای و مزخرف باشه!)... در نتیجه تموم شدن امسال همه آدم های دنیا یه سال بزرگتر شدند... دنیا هم به اندازه یه سال خراب تر شد... و ما مثل هر سال این موقع خوشحالیم... به خاطر اینکه شانس این رو داشتیم که یه بهار دیگه رو ببینیم... و این شانس کمی نیست... وقتی به دور و برمون نگاه می کنیم و می بینیم خیلی ها سال های قبل بودند و حالا نیستند... پس دعای اول... خدایا این آخرین بهار زندگی مون نباشه... سالی که گذشت سال خوبی بود؟... شما رو نمی دونم اما برای من سال عجیبی بود... تجربه های شگفت انگیزی داشتم... با آدم های زیادی آشنا شدم (تقریباً از همه استان های ایران)... آدم هایی که خیلی با هم فرق داشتند... و بعضی هاشون خیلی دوست داشتنی بودند... امسال سختی هایی هم داشت... مثل دوری و تنهایی و این جور چیزها... اما در کل سال بدی نبود... پس اول باید بگم خدا رو شکر... و اینکه خدایا سال بعد این موقع از الآن خوشحال تر و خوشبخت تر باشیم... و دعای آخر... که نمیگم... چون اینجا خانواده نشسته :)

عید همگی مبارک... حتی شما دوست عزیز :)

+ هیچ سالی بدون سرنا تحویل نمیشه... پس بشنوید... یه آهنگ مازندرانی با یه سرنای خوشگل :)

۸ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۱
مجتبی

یادمه یکی می گفت "وقتی عاشق میشی آهنگ های عاشقانه ای که می شنوی مخاطب پیدا می کنند"... این شاید کمترین خاصیت عشق باشه... که همین کمترین هم برای خودش خیلیه :)

۵ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۰
مجتبی

       

۲ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۸
مجتبی

جایزه شادترین آدم سال نود و پنج هم تعلق میگیره به آقای تقریباً سی ساله ای که کنار یه پراید مشکی که صدای موزیک جلفش گوش فلک رو کرده بود ایستاده بود و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم خیلی جدی بهم گفت "دوست عزیز، از این قسمت پیاده رو باید با غر رد بشی" :|

۵ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۶
مجتبی

آخرین پنجشنبه سال نود و پنج هم از راه رسید... یه یادی هم داشته باشیم از وبلاگ ها و بلاگرهایی که سال پیش بودند و حالا به هر دلیلی نیستند... یادشون گرامی :)

۱۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۱۵
مجتبی

خدایا اگه قراره سال آینده من از اینی که الآن هستم بدتر بشم یه صاعقه بزنه از وسط به دو نیمه مساوی تقسیم بشم... صرفاً در جهت صرفه جویی در مصرف همه چی... با تشکر.


+ بشنوید... خیلی بهتر از فوق العاده ست.

۷ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۲۱
مجتبی

مثل اینکه قسمت بود من یه روز زودتر برگردم و آش چهارشنبه آخر سال هم نصیبم بشه... قبلاً بهتون گفته بودم هر وقت برمیگردم خونه یه چیز یا یه چیزهایی توی خونه عوض میشه؟... نه فقط خونه... حتی توی خودم.

۱۲ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۵
مجتبی

امشب خیلی حرف داشتم... خیلی زیاد... اندازه بیدار موندن تا ساعت دو نصف شب... اما نگفتم... مثل همیشه... نمی دونم چرا حرف زدن باهات انقدر سخت شده... به قول رضا برگشتم به تنظیمات کارخونه... شب ها نمی تونم بخوابم... اما بی خوابی این شب ها با بی خوابی شب های قبل خدمت یه ذره فرق داره... نمی دونم چرا نوشتن انقدر سخت شده... اصلاً بی خیال... مثل همیشه.


+ ببینید.

۷ نظر ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۵
مجتبی

۱۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۰
مجتبی

ساعت از یازده و نیم گذشته بود و با اینکه هیچ کاری نداشتیم برنمی گشتیم خونه... خسته شده بودم... رفتم یه گوشه خلوت پیدا کردم و روی چمن ها دراز کشیدم... حتی یه ستاره هم توی آسمون نبود... نمی دونم چند دقیقه گذشت که اومد کنارم نشست... قیافه اش تغییری نکرده بود اما لحن حرف زدنش جدی تر از همیشه بود... گفت این روزها خیلی به مرگ فکر میکنه... گفت انگیزه ای برای ادامه زندگی نداره اما دلش نمیخواد بمیره... نمی دونستم باید بهش چی بگم... حرف هاش دقیقاً حرف های دل من بود... اصلاً انگار خودم داشتم با صدای بلند با خودم حرف می زدم... دلم میخواست یه چیزی بهش بگم که از این حالت بیاد بیرون... دلم میخواست بهش کمک کنم... اما اون لحظه خودم بیشتر از همه آدم های دنیا احتیاج به کمک داشتم... اون لحظه فقط تونستم بهش بگم "بریم بستنی بخوریم".

۱۳ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۸
مجتبی

مثلاً اولین باری که می بینمش بعد از اینکه احتمالاً بهش میگم "سلام... حالت خوبه؟" بعدش چی دارم که بهش بگم؟... آخه من هیچ وقت نتونستم شروع کننده یه گفتگوی دو نفره باشم... و این شاید بزرگترین ضعف من باشه... که اگه اینطوری نبودم شاید می تونستم وقتی دو ساعت کنار همدیگه نشسته بودیم و درباره پروژه پایان ترم حرف می زدیم یهو بهش می گفتم "دوستت دارم"... یا هر جمله ای که می تونست شروع کننده یه گفتگو باشه و در نهایت به جمله قبلی ختم بشه... که اگه هر اتفاقی بعدش می افتاد بهتر از این بود که انقدر راحت با همدیگه خداحافظی کنیم و دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم... یکی دیگه از ضعف هام اینه که دست هام می لرزه... به خاطر همین خط خوبی ندارم و هیچ وقت نتونستم براش نامه بنویسم... حتی وقتی داشتم براش توضیح میدادم که همه مدارها رو اشتباهی شبیه سازی کرده هم دست هام می لرزید و نفهمید اون لحظه لرزش دست هام به خاطر یه چیز دیگه ست... که اگه اون لحظه بهم میگفت "دست هات چرا می لرزه؟" شاید می تونستم بهش بگم چرا... شاید هم نمی تونستم... مثل همیشه... و شاید بزرگترین ضعفم این باشه که همیشه اشتباهات گذشته رو تکرار میکنم... یعنی اگه هزار بار دیگه هم ببینمش عین این هزار بار با یه سلام و یه لبخند از کنار همدیگه رد میشیم... و من هیچ وقت بهش نمیگم "دوستت دارم".


+ بشنوید.

۲۶ نظر ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۸
مجتبی

وقتی بعد از یه مدت طولانی برمیگردی خونه قاعدتاً باید حالت خوب باشه... اما وقتی میری آشپزخونه به جای شیر آب سرد شیر آب گرم رو باز می کنی و وقتی وارد اتاقت میشی به جای کلید لامپ کلید پنکه رو می زنی و از همه بدتر وقتی میخوای نماز بخونی یه عالمه به مغزت فشار میاری برای اینکه یادت بیاد قبله کدوم طرف بود اون حال خوبی که انتظار داشتی رو از دست میدی... و من اینجا احساس غربت می کنم... جایی که یه وقتی همه دنیای من بود.

۱۲ نظر ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۳
مجتبی

اینجا بهترین جای دنیا نیست... اما بدترین جای دنیا هم نیست... اینجا یه جایی مثل هر جای دیگه نیست... اینجا یه جای به خصوصه... با آدم های به خصوص... آدم هایی که شاید خارج از اینجا یکی از معمولی ترین آدم های دنیا باشن... اما وقتی اینجایی خود به خود یکی از خاص ترین آدم های دنیا میشی... توی آسایشگاه شماره 17 روی تختم دراز کشیدم و به دور و برم نگاه می کنم... اینجا 13 تا تخت دو طبقه ست... 26 نفر آدم خاص دور هم جمع شدیم و الآن ده روزی میشه که داریم با هم زندگی می کنیم... بد نمیگذره اما ساعت ها و روزها رو می شمریم برای خلاص شدن از اینجا و برگشتن به خونه... اما اینجا بودن در کنار یه سری بدی هایی که داره خوبی هایی هم داره... درباره بدی هاش حرف نزنیم بهتره... یعنی در واقع اگه بهشون فکر نکنیم بهتره... و اما خوبی های اینجا... اینجا می فهمی چه قدر شهرت و خونه و خونواده ات رو دوست داشتی و خودت خبر نداشتی... اینجا یه عالمه وقت داری برای فکر کردن... فکر کردن به همه چی... حتی به چیزهایی که تا حالا یه ثانیه هم بهشون فکر نکردی... اینجا با یه عالمه آدم خوب و با مرام آشنا میشی... اینجا هیشکی بد نیست... همه خوبند... فقط درجه خوب بودنشون با هم فرق داره... اینجا هیشکی تنهایی غذا نمی خوره... حتی اگه یه دونه شکلات داشته باشی اون رو با رفیقت روی تخت بغل دستی شریک میشی... اینجا اگه یه گوشه بشینی و توی خودت باشی یکی میاد بالای سرت و بهت میگه "بچه کجایی؟"... یهو می بینی دو ساعت باهاش حرف زدی و یه عالمه سبک شدی... اینجا اگه یه گوشه بشینی و یه چیزی بنویسی هیشکی بهت نمیگه داری چی و برای کی می نویسی... یا وقتی با تلفن حرف می زنی ازت فاصله میگیرن تا بتونی راحت حرف بزنی... اینجا همه یه درد مشترک دارند... درد دوری و تنهایی... اما وقتی تنهایی هات رو با تنهایی های یکی دیگه تقسیم می کنی یکی از قشنگ ترین لحظات زندگی رو تجربه می کنی... قرار شد از بدی های اینجا چیزی نگیم... اینجا خیلی خوبه.


1395/04/10

پادگان قدس همدان

۷ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۱۹
مجتبی

"وقتی دلتون برای یه نفر تنگ میشه... به در نگاه کنید و از یک تا ده بشمرید... اون نمیاد... حتی اگه تا بیست بشمرید... ولی حداقل ده ثانیه از نبودنش کم میشه"... پیشنهاد خوبیه... باید تمرین کنم... ده ثانیه ده ثانیه از نبودن خیلی ها کم کنم... و از اینکه هر لحظه به اون لحظه ای که همه این دلتنگی ها تموم میشه نزدیک تر میشم لذت ببرم... و خدا رو شکر کنم.

۸ نظر ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۷
مجتبی

این روزهای مرخصی ما به شدت داره میگذره و فقط یه روز دیگه باقی مونده... حالا اگه پادگان بودیم الآن ساعت هفت صبح چهارشنبه بود... بی خیال... بالاخره تصمیم گرفتیم خاطرات سربازی رو بنویسیم... یعنی نوشته بودیم... با یه خودکار بیک آبی در سررسید سال 94 که به همین منظور همراه خودمون برده بودیم... گفتیم خاطرات بیست روز اول خدمتمون رو به صورت دیجیتال دربیاریم و وارد دنیای مجازی کنیم... باشد که خوشحال شوید... این پست به مرور زمان کامل میشه.

۴۷ نظر ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۶
مجتبی

در راستای حرکتی که از اینجا شروع شده تصمیم گرفتیم خودمون رو یه ذره بچالونیم (به چالش بکشیم)... البته به این کار نمیشه گفت چالیدن (به چالش کشیده شدن)... چون چند تا سوال و جواب ساده ست.

۱۷ نظر ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۰
مجتبی